اسفار صفر

وبلاگ شخصی ایمان صفرآبادی فراهانی

اسفار صفر

وبلاگ شخصی ایمان صفرآبادی فراهانی

اسفار صفر

وَإِن تُطِعْ أَکْثَرَ مَن فِی الأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَن سَبِیلِ اللّهِ إِن یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ یَخْرُصُونَ ﴿۱۱۶﴾

«اگر از بیشتر مردم روى زمین پیروى کنى [و آرا و خواسته‏هایشان را گردن نهى] تو را از راه خدا گمراه مى‏کنند؛ آنان فقط از خیال و پندار پیروى مى‏کنند، و تنها به حدس و خیال تکیه مى‏زنند.» (۱۱۶)
سوره انعام

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در دی ۱۳۹۱ ثبت شده است

صحنه اول

دم دمای صبح است و من در اتاق بزرگم که فقط یک طرفش را فرش کرده‌ایم خوابیده‌ام. در خواب شیرین اواخر بهار  هستم. نسیم صبح گاهی خرداد ماه از میان برگ‌های درخت تنومند خرمالوی حیاط خانه عبور می‌کند و پرده توری اتاقم را کنار میزند. می‌آید و مرا آنچنان نوازش می‌دهد تا به خودم بپیچم و گرمای ناچیز پارچه‌ای را که به خودم پیچیده‌ام را غنیمت بدانم. همه چیز این صبح دل انگیز است و من می‌توانم راحت بخوابم

ناگهان صدای جیغ مهیبی چرتم را پاره می‌کند. صدا نامفهوم است و بلند. زمین انگار می‌لرزد و این نشانه ایست از اینکه همه به تکاپو افتاده‌اند. به سرعت پتو را کنار می‌زنم و به درون تراس خانه می‌پرم. صدا از خانه دیوار به دیوار ماست. مادرم و پدرم می‌خواهند به آن خانه بروند. زن صاحب‌خانه علی رغم وزن زیادش چابک‌تر است و سریع‌تر می‌رسد به درب خانه همسایه‌مان. هنوز صدای شیون از خانه کناری به گوش می‌رسد و کم کم همسایگان کوچه پشتی هم از در دیگر خانه مان می آیند تو و به سمت خانه همسایه مان میروند

در می‌زنند، با تاخیر کسی از پله‌ها پایین می‌رود و در را باز می‌کند. صاحب‌خانه ما هم که سن و وزن زیادی دارد به زحمت و عصا زنان خود را به خانه همسایه می‌رساند و زیر لب چیزی می‌گوید که من نمی‌فهمم

من به درون اتاقم برمی‌گردم. حدس می‌زنم چه اتفاقی افتاده است و ناراحت هستم

چند دقیقه بعد آ مبولانس می‌آید و مرد همسایه را که دیگر جان ندارد با خود می‌برد

صدای جیغ صدای دختری بود که یتیم شده بود

صحنه دوم
چند ماهی می‌شود که از آن خانه خرمالویی به تهران و خانه‌ای آمده‌ایم که در روز چند ساعت بیشتر آفتاب ندارد. ساعت تقریباً 11 شب است و در خانه ما، من و پدرم بیداریم و در حال تماشای تلویزیون

ناگهان صدای جیغ زنی می‌آید

من و پدرم همانطور با شلوار راحتی و زیرپیرهن به داخل حیاط و کوچه میپریم و به سمت خیابان البرز میدویم چون صدا از آن سمت آمده است. به خیابان البرز نرسیده جوانی را میبینیم که با شلوار جین و کت اسپرت و کلاهی که فکر میکنم برت باشد در کوچه میبینیم. جوان کمی قوز کرده و شانه ها را بالا آورده تا یقه کتش گردنش را گرم نگه دارد. از او میپرسیم. صدای جیغ را شنیده؟ و آیا فهمیده برای چه بوده؟ میگوید از همین خانه بوده و به خانه سر کوچه اشاره میکند که چراغ طبقه دومش روشن است. فکر میکنم زنی را هم لحظه ای در قاب پنجره دیدم. هنوز سر و صدای خفیفی از خانه می آمد. به پدرم نگاه میکنم و او هم به من. در کوچه هیچ کس نیست. هیچ کس از خانه اش بیرون نیامده و انگار نه انگار.هوا سرد است.

 چکار کنیم؟ :_

 .هیچ، بریم خونه :_

سرخورده از اینکه کاری نکرده ایم به خانه برمیگردیم

چند روز بعد پدرم ماجرا را برای یکی از اقوامی که از موقعی که یادم می آید ساکن این شهر بی ستاره هستند تعریف میکند. او میگوید که اشتباه کرده ایم که رفته ایم برای کمک

میفهمم که پدرم از این حرف ناراحت میشود اما همانطور که اغلب با این فامیلمان بحثی او هم حرفی نمیزند چون میداند فایده ای ندارد

و من به این فکر میکنم که آیا این صدا هم کسی را یتیم کرده است؟

صحنه سوم

نمیدانم چند سال دارم. 4 سال یا 5 سال

در خانه فامیلمان که از موقعی که یادم می آید ساکن تهران هستند، هستیم

شاید سر شام بودیم و یا اینکه داشتیم رخت می انداختیم برای خواب. مهم نیست

از خانه همسایه فامیلمان صدای جیغ می آید. همه به سرعت به سمت بیرون خانه میرویم. چند خانه آن طرف تر همسایه ها جمع شده اند. زن و شوهری دعوا کرده اند و کار به زد و خورد رسیده است. زن در را باز میکند و بیرون میپرد. همسایه ها سریع زن را بیرون می آورند و  شوهر را به درون خانه میفرستند. هرکس به شکلی کمک میکند. زن زخمی شده است

.فامیلمان و همسایه ها زن را به بیمارستان میبرند و یکی از همسایه ها هم مواظب بچه های زن و شوهر است

.الان که میبینم فکر میکنم احتمالا فامیل ما هم  مثل تهران مدرن تر شده است

 

.پ.ن:متن زیر را بخوانید 

مفهوم رفتار اخلاقی در سبک زندگی مدرن

پ.ن 2: الان خبرنگار بی بی سی از اینکه امروز به خاطر روز جهانی بی شلواری است در 50 کشور دنیا عده ای از مردم در محافل عمومی بدون شلوار ظاهر شده اند. 2 نکته داشت این مساله اول اینکه این گروه شاید زیاد نباشند ولی بی بی سی با گزارش دادنش به بزرگنمایی آنها میپردازد(تمام تصاویری که پخش کرد چند واگن مترو بود که آدم ها در آن بی شلوار بودند). نکته دوم این جمله خبرنگار بود که میگفت در نیویورک کار برای بی شلوارها راحت تر است چون اینجا کسی به کسی کاری ندارد!!!

دنیا داره به چه سمتی میره؟؟؟

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۱ ، ۰۱:۲۰
ایمان صفرآبادی

یا حکیم

افراد، به چپ چپ، رادیو، فنگ ،

آتش.

بوم بابابوم بم ب بی بَ بَ بوم بم بَ بی بَ بَ بوم بم بَ بی بی بَ بو بَ بم(2) بم ...

چند وقتی است که رادیو فنگ گوش میدهم. و عبارات بالا تیتراژ رادیو فنگ بود که با آهنگ اجرا میشه.

از همون وقتی که رادیو فنگ گوش میدم و تا الان که تقریبا نیمی از 25 قسمت پخش شده اش را به رغم ف ی ل تر دانلود کردم و گوش دادم همش از گوش دادنش اذیت میشم.

نه به این خاطر که بد ساخته شده، نه. به این خاطر که از خودم متنفر میشم و همش به خودم لعنت میفرستم که فقط حرف میزنم و تنبلی را شعار خود کرده ام.

وقتی میبینم که عده ای جوان با تفرات شبه روشنفکری چپ(چپ اصلاح طلب نه ها، چپ مارکسیستی و از این جور چیزا) در حالتی که شاید همه باهاشون مشکل داشته باشن به فعالیت خودشون اینطوری ادامه میدن و برنامه های تلخ خودشون رو با بهترین شکل ارائه میکنن و تفکرات و نظرات خودشون رو انتقال میدن (و شاید هم القا میکنن) و احتمالا وقت زیادی هم صرف این کارشون میکنن، از این حرافی های خودم و دوستان بدم میآید که فقط طرفدار انقلاب عزیز اسلامی هستیم و انقلابی نیستیم. و در همین بی قیدی و بی عرضگی  های خودم است که یک ترم است یه نشریه نتونستم دربیارم.

حالم به هم میخوره. اصلا من دیگه چه طور آدمی هستم.

حالم از این حالت خودم به هم میخورد همین.

پ.ن: البته باید بگم که در همین اوضاع وقتی کسانی مثل جشنواره عماری ها پیدا میشوند آدم شاد میشه.

پ.ن2: همین الان استاد راهنمام اس ام اس داده : بی حالی تا همین الان هم هست، خودت مشکل داری!!!

پ.ن3: به میثم امیری و همه دوستان ، آقایون من نگفتم رادیوفنگ بد کار کرده یا کارشون بده ها.اصلا حرف این نیست. اتفاقا کارشون خیلی جالبه.وگرنه من چپول نیستم که نصف قسمت هاش رو بشینم گوش بدم. حرف چیز دیگه است.

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۱ ، ۱۵:۰۳
ایمان صفرآبادی

یا حکیم

در قسمت چهاردهم سریال کلاه پهلوی مادام بلانژ زن فرانسوی فرخ پارسا به توصیه میس سیمپسون چادر به سر میکند و در توجیه این توصیه میس سیپسون خراب کردن وجهه شادی در شهر را بهانه میکند. وقتی این دیالوگ ها را میشنیدم از جا پریدم و آفرین گفتم به ضیاالدین دری.

خب تا اینجا خیلی بحث مهمی نیست. زنی که تا دیروز چادر نمیپوشیده چادر میپوشد. لباسی کنار گذاشته میشود و لباس دیگری جای آن را میگیرد.چادر پهلوی

اما وقتی به این مساله توجه میکنیم که بلانژ میخواهد چادر بپوشد و در جامعه ظاهر بشود بدون اینکه بفهمد چادر چیست و برای چیست، میفهمیم که او با این کار به شادی ضربه ای نمیزند بلکه به چادر ضربه میزند. و من به این میگویم چادر پهلوی و یا شاید چادر انگلیسی.

چادری که بر سر میکنی ولی نمیدانی برای چه و به کوچه و برزن میروی و عفت و حیایی که لازمه چادر است نداری به چه درد میخورد؟ غیر از این است که به چادر ضربه میزنیم. چادر برای عفت است و برای ذکر. چادر ذکر خداست، ذکر حضور حق در زندگی. ذکر اینکه چون من چادر دارم باید عفت ان را رعایت کنم و مراقب خودم باشم. چادر غفت زن را نه تنها از نگاه مریض نامحرم حفظ میکند بلکه از نفسش نیز حفظ میکند. به شرطی. 

به شرطی که بدانی چادر برای عفت است و به شرطی که بدانی چادر به تو تذکر عفت میدهد تو را عفیف نمیکند. به تو میگوید که عفیف باش و تو باید بفهمی.

و اگر نفهمی چادر پهلوی و یا چادر انگلیسی بر سر کرده ای و به چادر بی احترامی میکنی و به جایگاه آن ضربه میزنی.

و سیمپسون میداند که بلانژ نمیداند شرط چادر حیا و عفت است. پس به او میگوید برو و چادر بر سر کن. او میرود و چادر به سر میکند و همان بلانژ است با لباسی جدید و جایگاه چادر را خراب میکند.پله پله تا بی چادر کردن جامعه. و دو مصداق امروزی دارد این چادر انگلیسی.

یکی همین چادر اجباری در دانشگاه آزاد که بود و چه بی احترامی ها که نشد به چادر.

و دیگری همین سریال های تلویزیونی با دخترکان چادری است با هفتاد قلم آرایش و نه عفتی و نه حیایی.

اما همین چادر به دلیل ذکر بودنش و به دلیل نمای عفت بودنش خیلی ها را نجات داده است از پرتگاه ذلت. اگر چادر بر سر میکنید یا هر نمای نشات گرفته از مذهبی به خود میگیرید بدانید این نما ذکر است، پس به آن نما و نشانه ذاکر باشید چون شما نماینده آن نما و مذهب هستید. این مراقبت از نفس است که باید به آن احتمام کرد و چادر و امثال آن (غیر از دیگر آثار) این اثر را هم دارند که مراقبت از نفس میکنند.

و من الله التوفیق

۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۱ ، ۱۷:۵۸
ایمان صفرآبادی