اسفار صفر

وبلاگ شخصی ایمان صفرآبادی فراهانی

اسفار صفر

وبلاگ شخصی ایمان صفرآبادی فراهانی

اسفار صفر

وَإِن تُطِعْ أَکْثَرَ مَن فِی الأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَن سَبِیلِ اللّهِ إِن یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ یَخْرُصُونَ ﴿۱۱۶﴾

«اگر از بیشتر مردم روى زمین پیروى کنى [و آرا و خواسته‏هایشان را گردن نهى] تو را از راه خدا گمراه مى‏کنند؛ آنان فقط از خیال و پندار پیروى مى‏کنند، و تنها به حدس و خیال تکیه مى‏زنند.» (۱۱۶)
سوره انعام

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب در تیر ۱۳۹۱ ثبت شده است

زمزمه نجف(قبل از حرکت به سمت کربلا)

الا سردار دین              امیر المومنین

ولای تو بود به قلب من نگین

سرم خاک رهت/(که هستم نوکرت)۲

به جان فاطمه/(مرانی از درت)۲

(علی حیدر مدد)۳

تو ای شاه نجف         امیر لو کشف

همه اهل سما به درگاهت به صف

بیا دستم بگیر/(دو دنیا را امیر)۲

که از هر دو جهان/(منم بر تو اسیر)۲

(علی حیدر مدد)۳

به کام جان رسد     نسیمی جان فزا

خداحافظ نجف       سلام ای کربلا

دلم راهی شده/(پیاده تا حرم)۲

به اذن و رخصت/(شه صاحب علم)۲

(امیری یا حسین

کنون که در دل است    ولای مرتضی

خوشا که جان دهم       به راه کربلا

شدم در هر نفس/(فدایی حسین

که پادشاهی است/(گدایی حسین

(امیری یا حسین)

     پ.ن:این زمزمه ای بود که در حرم حضرت امیر شب قبل از حرکت به سمت کربلا خواندیم.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۱ ، ۱۷:۰۰
ایمان صفرآبادی

یا حکیم

امشب شب تولد عشق است.شب تولد امام ما.شب تولد سیدالشهدا(علیه السلام).شب دیدنی است.

پرونده:InsideImamHusaynMosqueKarbalaIraqPre2006.JPG

داشتم از خوابگاه دانشگاه به سمت خونه (یعنی از نوک شهر به سمت قوزک پای شهر یا یه جایی همون ورا) میرفتم.نوک شهر که خبری نبود(البته من از یه جایی انداختم توی مدرس و گازشو گرفتم).بعدشم از حافظ و بعدم از وحدت اسلامی همینطور میرفتم پایین.تا اینکه پیچیدم توی ابوسعید.یک دفعه ریسه ها و نورشون منو گرفتن.نمیدونم چرا(با اینکه میدونستم چه شبی است) فکر کردم شب نیمه شعبانه.سریع زدم کنار خیابون و یه لیوان شربت گرفتم و راه افتادم.یه دفعه یادم اومد شب سوم شعبانه.بعد به این فکر کردم که نیمه شعبان کجام.فهمیدم اگر خدا بخواد کجا هستم نیمه شعبان.

چند وقت پیش مثل همین حالا وضع و اوضام خیلی خراب بود(هست هنوز).گناه پشت گناه و نماز صبح هایی که قضا میشد(میشه) و هیچ لذتی از نماز و ...

تا اینکه یه روز صبح صدای اس ام اس منو از خواب بیدار کرد.دقیق ۴ صبح.محتوای اس ام اس این بود:

اسامی کسانی که برای اردوی پیاده به سمت کربلا در قرعه کشی برنده شده اند.فلانی و بهمانی و اینیکی و اونیکی و... و ذخیره ها این دوست و اون دوست و ایمان صفرآبادی فراهانی.دوستان تا فلان تاریخ بهمان کار رو بکنن و غیره و ذالک.

منو میگی.چشمام چهار تا شده بود.دو سه بار دیگه متن رو خوندم.باورم نمیشد.آخه من که ثبت نام نکرده بودم.(بعدا فهمیدم اسمم توی لیستی بوده همینطوری گفتن بزار از توی این لیست هم یکی رو در بیاریم).حسابی ذوق کردم.و این دفعه نماز صبحم قضا نشد

و تاریخ رفتن ما هم یه طوری گذاشتن که اگر خدا بخواهد نیمه شعبان در جوار امام باشیم یعنی کربلا.

برگردیم توی ماشین.بله پشت چراغ قرمز چهار راه لشگر بودم که یادم افتاد ۳ سال پیش به ماه کامل نیمه شعبان خیره شده بودم.با سری که با تیغ تراشیده بودم.ماهی که در شب نیمه شعبان بر فراز کعبه دیدنی تر شده بود و من آن شب قول های زیادی دادم به خدا.درست زیر ناودان طلا. در لباس احرام.بدنم را چسباندم به کعبه و به خدا قول هایی دادم که تا حدودی در یادم است.یعنی نبود. ولی درست پشت چراغ قرمز چهار راه لشگر یادم آمد که چه گفتم زمانی که از دنیا هیچ با خود نداشتم جز دو تکه لنگ سفید و نه حتی مویی.

و یادم رفت. یادم رفت که چه قول هایی دادم.

و حالا باز هم نیمه شعبان شاید در کربلا باشم.

اما با چه رویی؟خدا باز هم به من شانسی بزرگ میدهد؟

هر نفس ما شانسی بزرگ است که از سر لطف و کرمش میرسد اما من نمیفهمم.

خدایا من رو ببخش.شرمنده ام.میدونم باز هم شرمنده خواهم شد. شاید مولایم پادرمیانی کند و نجاتم بدهد.خدایا بخواه تا نیمه شعبان را در جوارش باشم.

۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۱ ، ۰۰:۳۰
ایمان صفرآبادی