اسفار صفر

وبلاگ شخصی ایمان صفرآبادی فراهانی

اسفار صفر

وبلاگ شخصی ایمان صفرآبادی فراهانی

اسفار صفر

وَإِن تُطِعْ أَکْثَرَ مَن فِی الأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَن سَبِیلِ اللّهِ إِن یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ یَخْرُصُونَ ﴿۱۱۶﴾

«اگر از بیشتر مردم روى زمین پیروى کنى [و آرا و خواسته‏هایشان را گردن نهى] تو را از راه خدا گمراه مى‏کنند؛ آنان فقط از خیال و پندار پیروى مى‏کنند، و تنها به حدس و خیال تکیه مى‏زنند.» (۱۱۶)
سوره انعام

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۱ ثبت شده است


یا حکیم

وقتى خفّاشى چند را با حربا(آفتاب پرست) خصومت افتاد و مکاوحت(نزاع) میان ایشان سخت گشت. مشاجره از حدّ بدر رفت، خفافیش اتّفاق کردند که چون غسق(تاریکی) شب در مقعّر(عمق) فلک مستطیر شود در پیش ستارگان در حظیره(چهار دیواری) افول هوى کند، ایشان جمع شوند و قصد حربا کنند و بر سبیل حراب حربا را اسیر گردانند، بمراد دل سیاستى بر وى برانند و بر حسب مشیّت انتقامى بکشند. چون وقت فرصت بآخر رسید بدر آمدند و حرباى مسکین را بتعاون و تعاضد یکدیگر در کاشانه ادبار خود کشیدند و آن شب محبوس بداشتند. بامداد گفتند این حربا را طریق تعذیب(عذاب) چیست؟
همه اتّفاق کردند بر قتل او، پس تدبیر کردند با یکدیگر بر کیفیّت قتل . رأیشان بر آن قرار گرفت که هیچ تعذیب بتر(بدتر) از مشاهدت آفتاب نیست، البتّه هیچ عذابى بتر از مجاوره خورشید ندانستند، قیاس بر حال خویش کردند و او را بمطالعت آفتاب تهدید مى‏کردند. حربا از خدا خود این مى‏خواست، مسکین حربا در خود آرزوى این نوع قتل مى‏کرد.
حسین منصور گوید :


اقتلونى یا ثقاتى إنّ فــــــــى قتلى حیاتى‏ و حیاتى فى مماتى و مماتى فى حیاتى
(مرا بکشید ای بزرگان! همانا که در قتل من زندگی من است وزندگی من در مرگ من ومرگم در حیاتم است !)


چون آفتاب برآمد او را از خانه نحوست خود بدر انداختند تا بشعاع آفتاب معذّب شود و آن تعذیب احیاء او بود، «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ، فَرِحِینَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ» . (و هرگز کسانی را که در راه خداوند کشته شدند مرده مپندارید بلکه آنها زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می خورند و به خاطر آنچه که خداوند از فضلش به آنها عطا کرده شادمانند)
اگر خفافیش بدانستندى که در حقّ حربا بدان تعذیب چه احسان کرده‏اند و چه نقصانست در ایشان بفوات لذّت او از غصه بمردندى. بو سلیمان دارانى گوید «لو علم الغافلون ما فاتهم من لذّة العارفین لماتوا کمدا .(اگر غافلان می دانستند که چه چیزی از لذت عارفین را از دست داده اند از غصه می مردند)

از رساله لغت موران شیخ اشراق سهروردی

علی علیه السلام در هنگام شهادت فرمود:فزت ورب الکعبة

اگر معنی متن رو متوجه نشدید برای خواندن ترجمه آن به ادامه مطلب بروید.

 

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۱ ، ۰۱:۰۹
ایمان صفرآبادی

مصرع ناقص من کاش که کامل می شد
شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست

من که حیران تو حیران توام می دانم
نه فقط من که در این دایره سرگردانم

همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد
شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد


کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است
راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است

کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست
«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»

کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید
خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید

کعبه بر سینه ی خود نام تو ای مرد نوشت
قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:

«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید

 

می رسد دست شکوه تو به سقف ملکوت
ای که فتح ملکوت است برای تو هبوط

نه فقط دست زمین از تو تو را می خواهد
سالیانی ست که معراج خدا می خواهد-

زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند
لحظه ای جای یتیمان عرب بنشیند

دم به دم عمر تو تلمیح خدا بود علی
رقص شمشیر تو تفریح خدا بود علی

وای اگر تیغ دو دم را به کمر می بستی
وای اگر پارچه ی زرد به سر می بستی

در هوا تیغ دو دم نعره ی هو هو می زد
نعره ی حیدریه «أینَ تَفرو» می زد

بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار
پا در این دایره بگذار عدم را بردار

بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی
یازده مرتبه در آینه تکرار شدی

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید.

حمیدرضا برقعی

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۱ ، ۰۰:۴۷
ایمان صفرآبادی

یا حکیم

شب قبل جا برای خواب بود پشت حرم.چون ما همونجا شام خوردیم. اما امشب شام سرقبر سید رضی خوردیم.یه کم قضیه خنده دارد بود که ما توی آرامگاه سید رضی داشتیم شام میخوردیم.

خلاصه با حاجی مُطلبی و چندتا از بچه ها رفتیم مثل شب قبل پشت حرم بخوابیم. ولی پر بود از آدم که فرش ها رو پهن کرده بودن و خوابیده بودن.اصلا جا نبود. یکی از فرشای لوله شده پشت در عقبی حرم رو پهن کردیم تا بخوابیم.من و حاجی پیش هم بودیم.آخرین شب بود و آخرین فرصت تا یه چیزی ازش کِش برم.کلا روحانیونی که تا به حال با من همسفر بودن همشون در پایان یه چیزی از دست دادن.فعلا هم چفیه اش رو گرفته بودم.البته دوست نداشت چفیش رو به من بده چون میگفت یادگاری یه دوست قدیمیه که 6 ساله دارش.

خلاصه بعد از یه نیم ساعت چرت و پرت گفتن همه رفتن توی مد خواب و من بلند شدم برم تا درو نبستن برم توی حرم یه زیارت بخونم.کلا این دو شب با حرم کاظمین خیلی حال کردم. درست انگار توی حرم امام رضا (علیه السلام) هستم. بالاخره حرم پدر و پسر امام هست دیگه.از شانس بد من امشب حرم رو زودتر بستن.دیشب من و چندتا از بچه ها اینقدر ازیتشون کردیم که زودتر از ساعت یک نتونستن درو ببندن اما امشب ۱۲ بستن منم دست از پا درازتر برگشتم خوابیدم.

 قبل خواب متوجه شدم چند نفر دارن فارسی حرف میزنن که نزدیک ما دراز کشیدن. اما تریپشون به ما نمی خورد. رفتم بهشون سلام کردم.متوجه شدم که به قول حاجی گرینف از برادران ارازل و اوباش هستن و اهل قم. کلا توی این سفر از این تریپای آدمای مَشتی زیاد دیدم که تریپشون مثل مجید سوزوکی بود و یکی دو تا هم شاید قِیدار. اینها هم یه گروه پنج شش نفره بودن که خودشون اومده بودن. و خوب اهل عشق پیاده میان کربلا دیگه.(البته ما چاره دیگه ای نداشتیم که پیاده رفتیم)

راستی پشت حرم پر گربه بود.از سر و کول ما بلا می رفتن. البته خودمون متوجه نمیشدیم ولی صبح که زودتر از بقیه من و حاجی بلند شدیم رفتیم حرم می دیدیم که دارن روی ملت رژه میرن. یه صحنه چندشی بود.

صبح بعد از نماز و با کلی تاخیر حرکت کردیم سمت وطن.منم که از دیشب تا زمان حرکت همش دنبال گرفتن ایمیل و شماره تلفن بودم. صبح قبل از حرکت رضا جلوی حرم یه پیشنهاد عالی داد. گفت بیا بریم خودسازی کنیم. اصلا این خودسازی خیلی چیز مهمی بود.اصلا هر روزی که خود سازی نمیکردیم حال و حوصله نداشتیم و قیافمون اینجوری میشد.البته توی کل سفر ما یکی دو روز اول خودسازی نکریدم.ولی همون دو روز به سختی گذشت.منو رضا هم هر دو معتاد بودیم(هستیم).آره دوستان اعتیاد به چایی خیلی بد چیزیه.خلاصه ما از بقیه جدا شدیم زدیم توی کوچه های کناری حرم دنبال چایی خونه. دو تا لیوان چای پر رنگ برای رضا هزار تومن خرج برداشت.اینم قیافه من موقع حساب کردن پول چایی بود:  چون پولام توی اتوبوس بود. بعدش هم رفتیم سمت اتوبوس ها برای حرکت به سمت مرز ایران.

ادامه دارد...

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۱ ، ۰۰:۲۲
ایمان صفرآبادی