اسفار صفر

وبلاگ شخصی ایمان صفرآبادی فراهانی

اسفار صفر

وبلاگ شخصی ایمان صفرآبادی فراهانی

اسفار صفر

وَإِن تُطِعْ أَکْثَرَ مَن فِی الأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَن سَبِیلِ اللّهِ إِن یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ یَخْرُصُونَ ﴿۱۱۶﴾

«اگر از بیشتر مردم روى زمین پیروى کنى [و آرا و خواسته‏هایشان را گردن نهى] تو را از راه خدا گمراه مى‏کنند؛ آنان فقط از خیال و پندار پیروى مى‏کنند، و تنها به حدس و خیال تکیه مى‏زنند.» (۱۱۶)
سوره انعام

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی

۱۶ مطلب با موضوع «عمومی» ثبت شده است

یا حکیم

امان از افق‌های کوتاه

افق‌های کوتاه انسان را ضعیف و خوار می‌سازد. افق‌های کوتاه باعث زندگی پست می‌شود.

این مساله در مورد یک کشور هم صادق است. در مورد یک فکر هم صادق است.

افق‌های کوتاه ما را و کشور ما را درگیر مسائل کم اهمیت می‌کند. نگاه کنید به تاریخ. آنجایی که ما یا بهتر است بگویم حکام ما نوک دماغشان را دیده‌اند و فکر کرده‌اند اگر این نوک دماغ را فتح کنند، چه فتح الفتوحی کرده‌اند ما بیشترین ضربه را خورده‌ایم. افق‌های کوتاه ما را با تاریخ و سیر در تاریخ بیگانه کرده است. سیر کجاست؟ مسیر کجاست؟ شما اگر تاریخ ایران را خواندید و فهمیدید تاریخ ما در چه سیری است جایزه دارید. این حاکم با آن حاکم می‌جنگد. آن حاکم با آن‌یکی وارد نزاع می‌شود. آن وزیر زیر آب این حسنک را می‌زند و همینطور بیایید جلو. بیایید جلو تا برسیم به اینجا که اصلا نمی‌فهمیم ما مسلمانیم.

نمی‌فهمیم ما مسلمانیم. نمی‌فهمیم که فارغ از هر نزاع درونی و فارغ از هر تفاوت اندیشه ای مسلمانیم و باید بفهمیم که این نزاع ها انرژی ما را هدر می‌دهد. نوک دماغمان را که نشانه بگیریم، مشتی می‌زنیم که دماغ خودمان را خونین می‌کند و اگر نشانه گیری ما خراب هم باشد می‌زنیم چشممان را کور می‌کنیم. همیشه یا دماغمان را خونی کرده ایم و یا چشممان را کور.

اینها را برای چه گفتم؟

برای اینکه ببینید چه کار داریم می‌کنیم. ببینید در سوریه چطور نوک دماغمان را داریم می‌کشیم و چطور مصر را دوپاره کرده‌ایم. این "ما" که میگویم  منظورم ایران نیست. منظورم امت مسلمان است. این ما که میگویم تمام گستره فرهنگی از مرز هند تا الجزایر و تونس است. از این دوپارگی و از این نزاع ها فقط صهیونیسم سود می‌برد و بس.

بعد از بیداری اسلامی اسرائیل احساس خطر کرد اما الان وضع چطور است.

سوریه برای ایجاد شکاف خارجی بود. برای اسرائیل اصلا مهم نیست که تروریست‌ها در سوریه به قدرت برسند. اتفاقا بهتر است که نرسند. اگر راه از ژنو پیگیری بشود گزینه هایی که در بلند مدت به درد اسرائیل بخورند، بیشتر احتمال دارد که بر سرکار بیایند. اگر تروریست ها بیایند و موفق شوند بشار را سرنگون کنند، گروهی طالبان مسلک بر سرکار می‌آیند که برای اسرائیل دردسر می‌شوند. درست است که این جماعت در رهبری منحرف اند و در زیر مجموعه احمق تشریف دارند. اما همین زیر مجموعه احمق حرکات دردسر سازی را می‌توانند در لب مرز اسرائیل درست کنند. اگر اینها بر سرکار بیایند، آمریکا یا اسرائیل بعد از مدتی باید  برای برقراری دموکراسی! حمله نظامی کنند، یا با یک اسلام هراسی در کشورهای مسلمان و دادن قدرت رسانه ای و روانی به گروه های لائیک (همین چیزی که در ترکیه و مصر و تونس جاری است) آنها را در یک پروسه چند ساله بر سر کار بیاوند. اما گزینه بهتر برای اسرائیل بر سر کار آمدن گروهی اخته است. خواجه محرم بیشتر به درد اسرائیل می‌خورد تا طالبان ریشو. این خواجه محرم ها از راه حل ژنو بهتر بیرون می‌آیند.

اصل ماجرای سوریه مصرف خارجی داشته است. سوریه بیشتر مصرفش این بوده است که احمق ها را به جان هم بی‌اندازد. ترکیه، مصر، قطر و عربستان بازی خوردند. عربستان کمتر بازی خورده است چون جایگاهش همین بوده است که هست. برای همین هم هرچقدر هزینه کند که هم مسلکانش بر سر کار بیایند اشکالی برایش ندارد. ایران هم مواضعش عوض نشد و با اینکه از این بازی اسرائیل ضربه زیادی خورد اما موضعش را حفظ کرد.ترکیه و مصر بیشتر ضربه خوردند. ترکیه از این بازی هیچ طرفی نمی‌بست مگر از 2 وجه. یکی امتیازهای احتمالی غرب و دیگری ایجاد وجه‌ای دموکراتیک برای خود در منطقه. یادمان نرود که ترکیه را بعد از چندین سال رئیس جمهور و نخست وزیری مسلمان اداره می‌کنند و آنها باید این وجه را برای خود بسازند تا با افراطیون مقایسه نشوند. اما ترکیه یک سره باخت. وجه‌اش که با حرکات مخالفین سوری بدتر هم شد، مواضع ضد اسرائیلی‌اش را هم که در بین مسلمانان خوب توانسته بود وجه حق طلب درست کند، خراب کرد. دیگر اردوغان را موجودی مستقل نمی‌بینیم. بعد هم حوادث داخلی که در جای خودش بحث می‌کنم. مصر هم به بی لیاقتی اخوان ماجرای سوریه را واگذار کرد. اخوانی ها با بی تدبیری نفهمیدند از کجا آمده اند و باید به کجا بروند. فکر کردند برخواسته از جنبشی مردمی هستند و باید در این مثلا بهار عرب از هر جنبش مردمی حمایت کنند. به خصوص که یک طرفش اخوانی هم باشد. گیج تر از اینها خودشان هستند. یکی نبود بگوید که آخر هر سیاهی که پارسی کولا نیست. انسان رای به شباهت بدهد باید منتظر همچین بدبختی هم باشد.

از همه بدتر این است که در کل ماجرای سوریه این کشورهای دیگر بودند که به جان هم افتادند و این مسلمانان بودند که چند پاره شدند و وحدت قبل را از دست دادند و اسرائیل برای خودش کارش را کرد. شرایط اتحاد مسلمین الان را مقایسه کنید با قبل زا ماجرای سوریه.

مصر، تونس و ترکیه تقریبا با یک سیاست به بحران رفتند. هر سه کشور با بحران شکاف بین مسلمان معتقد و لائیک روبه‌رو هستند. این دامی است که برای ما هم پهن شده است. البته ترکیه به مدد مجلس توانست دست کودتاچیان(ارتش) را ببندد و اوضاع را مدیریت کند. اما در تونس و مصر ماجرا طور دیگری است. شعور سیاسی در بین احزاب آنجا(مانند ایران) بسیار کم است. همه اش در حال یقه گیری از هم هستند و برای آنکه هم را ضایع کنند از هیچ کاری فروگذار نیستند. منتظر نشسته اند که یک اشتباه از طرف بگیرند که شلوارش را بکشند بر سرش. مرسی که رای آورد بنزین در کشور نفت خیز کمیاب شد. برق خیلی از مناطق قطط شد یا جیره بندی شد و گاز هم به همین مساله دچار شد(بعد از کودتا تمام این مشکلات حل شد،خدا بیامرزد پدر ژنرال سی‌سی و دوستان را). نمیدانم ولی حدس میزنم اخوانی‌ها هم از آن‌طرف بوم افتاده اند و بعد از پیروزی خواسته‌اند "اسلام ناب عمری" را اجرا کنند و این مساله شکاف ذکر شده را عمیق تر کرد. در مورد تونس هم وضع به همین منوال بوده. ترکیه هم از این شکاف رنج میبرد. با این تفاوت که وضع اقتصادی برعکس بوده است و شعور سیاسی بالاتر. حزب مخالف اردوغان زود فهمید و نوک دماغ را ول کرد.

برای ما هم این شکاف را پهن کرده اند. ما فعلا شکاف مذهبی سکولار و مذهبی دین مدار را داریم. اما این شکاف هنوز به آن گشادی نیست. یادی میکنم از دیالوگ فیلم گذشته: "نمیتونی یه پات این ور جوب باشه یه پات اونور جوب، هرچی میری جلوتر جوب گشاد میشه..."

ایران هم یک سال گذشته درگیر خودش بوده. دعواهای سیاسی، مشکلات اقتصادی و انتخابات. همه به نفع اسرائیل جز آخری. آخری به نفع غرب بود، به نفع اوباما هم بود، به نفع خانم کلینتون هم بود اما به نفع اسرائیل نبود. دعواهای سیاسی را اصلا نمی‌گویم. از مشکلات اقتصادی شروع می‌کنم. ژنرال سی‌سی را که یادتان هست و مشکلات مصر که گفتم. من معقدم جدای از اثر گذاری تحریم‌ها و سوء مدیریت، ما "ژنرال سی‌سی و دوستان" داشتیم و کم هم نداشتیم. قضیه همان قضیه شعور سیاسی احزاب است و شلوار و سر. و تا حدودی هم همان قضیه مشت و دماغ و چشم با این تفاوت که هنوز مشتشان به چشم خودشان نخورده. هر چند من پیش بینی می‌کنم که بخورد. هنوز هیچی نشده جا زده‌اند(سر بسته گفتم). انتخابات هم بیشتر به نفع جمهوری اسلامی شد تا آمریکا و این تحریم‌های امروز نشان می‌دهد پیش‌بینی رهبری درست بوده است. گفته بودند که اگر احساس عقب نشینی کنند جلو می‌آیند.

آمریکا خصلت سگ را دارد. فرار کنی می‌افتد دنبالت تا پاچه ات را بگیرد. تحلیل آمریکایی‌ها از انتخابات ایران این است که ایران عقب نشسته است، برای همین افتادند به پاچه گرفتن، این سگ مذهب‌ها.

در هر صورت ما از لحاظ سیاسی اینقدر درگیر خودمان بودیم که به جز مساله سوریه کار درخوری نکرده‌ایم و اگر کرده‌ایم به چشم نمی‌آید. ما هم امسال برای اسرائیل ایران همیشه نبودیم.

فلسطین هم پس از سال گذشته و سال قبلش که سال های خوبی برایش بود امسال با وضعیت کنونی منطقه عقب نشسته و باز هم مذاکرات صلح را پیش کشیده است.

نمیگویم هیچ کاری نشده است. نمی‌گویم که اسرائیل قوی شده است. نمی‌گویم که مقاومت منحل است. می‌گویم شرایط یک سال گذشته بیشتر به نفع اسرائیل بوده است و اسرائیل پس از چند سال بد، سالی به نسبه بهتر را پشت سر گذاشته است.

افق های کوتاه باعث می‌شود ما با نوک دماغمان درگیر باشیم. ما با نوک دماغمان درگیر بوده ایم در یک سال گذشته و این برای اسرائیل خوب بوده است. 

امان از افق های کوتاه.

حضرت روح الله فرمودند: اگر مسلمین مجتمع بودند، هر کدام یک سطل آب به اسرائیل مى‏ ریختند او را سیل مى‏ بُرد(صحیفه امام(ره)، ج 9، ص 274). همه‌ گیر ما در همان " اگر" است.

فردا روز قدس است. امیدوارم از فردا تا سال بعد روز قدس، اسرائیلی در کار نباشد که بخواهم برایش بنویسم. امیدوارم اسرائیل هرچه سریع تر نیست و نابود شود. و امیدوارم سال بعد را در زیر پرچم امام زمان(عج) باشیم.

سیل اسرائیل را می‌برد

۱۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۲ ، ۱۹:۵۵
ایمان صفرآبادی

یا حکیم

کلاً عادت ندارم خیلی پول در جیبم نگاه دارم. این عادت دوران کودکی و نوجوانی من بوده که هیچوقت تا پولم به ته نرسیده و به خِنِس نخورم جیبم را تجدید حساب نکنم. شاید دلیلش این باشد که همیشه آخر ماه که می‌شد، همین عادت باعث پولداری من بود. چون پدر و مادم همیشه اول ماه ماهیانه میدادند و تا آخر ماه مگر برای کتاب درسی پولی نبود. مگر تقاضایی بشود و من اصلا اهل تقاضا نبودم. البته این پول داشتن آخر ماه تا قبل از باب شدن این کارت های بانکی بود.

بگذریم.رفته بودم جایی برای کاری که می‌دانستم قبول نمی‌کنم. ولی از روی کنجکاوی رفته بودم راجع به کار صحبت کنم. خبر داشتم که توی جیبم 700 تومن ناقابل بیشتر ندارم و البته اصلا پول کمی نبود برای برگشتن به خانه. من با 200 تومن هم میتوانستم به خانه برگردم. بعد از صحبت راجع به چند و چون کار که به درازا کشید و مقدار متنابهی حرف‌های مفت، که هفت-هشت نفر آدم ریشو (البته اگر من را هم جزء ریشوها بشود حساب کرد)  تحویل هم دادیم از آنجا زدم بیرون و گفتم خبرتان میکنم.

تصمیم داشتم مقداری از راه را (نه به دلیل بی پولی بلکه به دلیل همینجوری) پیاده بروم. همینطور داشتم میرفتم و سر در گریبان فکر میکردم که صدایی من را به خود آود:«آقا پسر». به سختی سرم را از گریبانم بیرون آوردم. زنی میانسال با عینکی بزرگ بر چشم و پاهایی کوتاه کنار خیابان نشسته بود و فال میفروخت.

-: یک فال میخری؟

اصلا نمیشود گفت که مثلا : نه مادر. یا ممنون یا خیلی جمله‌های بی مزه دیگر. می‌شود همه شان را گفت اگر آن جمله تو را نگرفته باشد. با خودم گفتم چرا نخرم؟ اصلا اگر الان نخرم عین خودِ خرم. یعنی در این استدلال! هیچ شکی نداشتم و ندارم. پیش خودم فکر می‌کردم فال که از 500 تومن بیشتر نیست. گران‌ترین فالی که خریده بودم توی مترو بود که 400 تومن ازم گرفت بچه پرو(زورم داشت آنجا 400 تومن بدهم). خلاصه پیش خودم گفتم با 500 تومن فال میخرم و با 200 تومن میرم خونه. رفتم و گفتم: بله فال میخواهم، چقدر میشود؟ 

-: هزار تومن.

اصلا فکر نکردم گران است. خب پیش خودم گفتم  توی این منطقه از تهران حتما مردم برای فال بیشتر از داخل مترو پول میدهند (چکار داری کدوم منطقه از تهران؟). دست کردم توی جیب همیشه شلوغم. جیب من مثل دکان مصطفی پیسه همیشه شلوغ پلوغ و درهم است. به این امید این کار را کردم که شاید یک پولی چیزی پیدا کنم. 700 تومن به راحتی پیدا شد. یک 50 تومنی هم نمیدانم از کجا درآمد. داشتم همه جیب‌هایم را میگشتم و در عین حال به یاد فیلم بچه چاپلین دوست داشتم یک دزدی چیزی بیاید جیب‌هایم را بگردد، بلکه چیزی پیدا کند.

زن با دیدن وضع من فهمید که خبری از پول نیست. 750 تومن رو بهش نشان دادم و گفتم فقط همین را دارم، ببخشید.

انگار باید قرضی را پس بدهم و ندارم که بدهم. گفتم همین را بگیرید کافیه؟ گفت: نه پسرم پس خودت چی؟ گفتم : توی کارت بانکی دارم. الان توی جیبم ندارم. گفت: نه خودت لازمت میشه. یخ کرده بودم و عرق سردی روی پشتم نشسته بود. در عین حال احساس میکردم کار دیگه ای ازم بر نمیاد. پول ها رو توی جیبم ریختم و خداحافظی کردم.

-: پسرم فال که برنداشتی.

-: من که پول ندادم.

-: نه فالت رو بردار.

من با لبخدی بر لب که از روی عصبانیت و خجالت با هم بود گفتم: آخه من که پول فال رو ندارم.

-: اشکال نداره بردار. تو فال میخواستی. تو پول نداشتی، من که فال دارم. بردار، یکی رو بردار.

با اکراه یکی را برداشتم. خیلی برایم سخت بود، خیلی.

خداحافظی نکردم و سریع ازش دور شدم.

آهسته نمیرفتم. تند میرفتم. خیلی بار سنگینی بود این بدهکاری. سریع خودم رو به اولین عابر بانک رسوندم. میدونستم تقریبا 50 تومن توی حساب دارم. میخواستم 10 تومن بردارم. اما وقتی پول را گرفتم به این فکر می‌کردم که 10 تومن کافی هست یا نه؟ آیا بار بدهی من اینگونه سبک می‌شد؟ چقدر باید پس می‌دادم؟ چقدر؟


باور کنید خیلی دوست داشتم مثل وکلای مدافع توی فیلم‌ها، درست در آخرین لحظه، در کیف سیاهم را باز کنم، سندی بیرون بیاورم، روی میز آقای رئیس بکوبم، برگردم طرف دوربین و (صورت درشت) فریاد بزنم: «موکل من اصلا آدم کش نیست... چون، کسی که کشته شده، اصلا داخل آدم نبوده...»

این تیکه آخر از کتاب ابن مشغله اثر نادر ابراهیمی (فقط برای تغییر مزاج)

۳۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۲:۴۳
ایمان صفرآبادی

یا حکیم

قبل نوشت1: در مورد فیلم تهران 1500 تنها به دو نکته فرعی اشاره میکنم و بعد به اصل بحثم میپردازم که تنها تهران 1500 بهانه آن است. اول اینکه فیلم به شدت و از هر جهت ضعیف بود. نه داستان درستی داشت و نه شخصیت و نه هیچ چیز دیگر. تنها یک حرکت تکنیکی بود مثل سد درست کردن بچگی های ما بر سر آب راه ها، که نه سد بود ونه آب را نگه میداشت. فقط بازی بود برای گذر وقت و گِلی شدن و آب بازی. دوم اینکه فیلم به خطوط قرمز اخلاقی و عرفی جامعه به هیچ وجه پایبند نبود و این من را به شدت عصبانی کرد. دیگر کم مانده بود کارهای جنسی را نمایش بدهد و این جمله عصاب خورد کن راوی که "آینده است دیگه..." یا "روباته دیگه، اشکال نداره" گوش و عصاب من رو اذیت کنه. این نشان از دیدگاهی غلط در ممیزی ارشاد دارد و اینکه چون الان ما با نقاشی سر و کار داریم و بازیگران انسان نیستند دیگر هیچ لزومی بر رعایت ظواهر دین و عرف اجتماع نداریم.

بدن نوشت: تهران 1500 برای تهران آینده ای را به نمایش میگذارد که یکسره تکنولوژیک است. ربات ها و ماشین ها و همه چیز تکنولوزیک است و کلا در سیطره تکنولوژی. خب سوال اینجاست که این چه ربطی به ما دارد؟ حقیقتا این چه ربطی به یک کشور اسلامی دارد. آینده ای که  کشور اسلامی  در تصور دارد این است؟ آینده تکنولوژیک. در این آینده دین چه جایگاهی دارد؟ من در تهران 1500 دین را تنها در عاقد و گشت ارشاد دیدم. در روابط انسان ها هیچ چیز نیست، در سیستم ارزشی هیچ نشانی نیست، در سیستم اجتماعی هیچ نشانی نیست(حتی رشوه قانونی است) و کلا بی خیال دین. اخلاق هم یک مساله کاملا عرفی است. خب این چه ربطی به ما دارد؟ این چه آینده ایست. از دین میگذیرم و تنها سوال خود را معطوف به آینده میکنیم. فرض کنیم تهران 1500 این اشکالات در حوزه دین اجتماعی را هم نداشت. باز هم این هیچ ربطی به ما ندارد.آینده تکنولوژیک به این شکل هیچ ربطی به من مسلمان ندارد.

سوال: چرا ربطی ندارد؟ مگر تکنولوژی چه اش است؟

من(از سرتسامح) میگویم هیچ چیزش نیست. اصلا ایرادی ندارد. اما سوال من اینجاست که تکنولوژی امروزی چرا شکل گرفته است؟ چرا بشر به دنبال تکنولوژی رفته است. اصلا رفته که رفته، چرا این نوع از تکنولوژی که ما الان با آن سر و کار داریم را ساخته، اختراع کرده یا یافته است. بشر امروز در جواب نیازی به تکنولوژی امروزی رسیده است. این نیاز از عقاید، باورها، نوع نگاه به عالم و آدم وجایگاه انسان در عالم شکل گرفته است.اگر بشر امروز اینگونه در عالم دخل تصرف میکند، اولا از نیازی است که آن نیاز به دلیل تفکرش است و دوما به دلیل نوع نگاهش به جهان و اینکه خودش را مرکز عالم فرض کرده و تمام جهان را در نسبت با خودش تعریف کرده، است. این تکنولوژی هم با بشر و عالم همین نسبت را برقرار میکند. به نظرم می آید مثل یک واسطه است برای همین اعمال قدرت سوژه(بشر) بر اُبژه(عالم). خب سوال اولم را میپرسم : این تکنولوژی چه نسبتی با ما دارد؟ چه نسبتی دارد با عالم انسان دینی،چه نسبتی دارد با نگاه یک مسلمان به جهان. تهران 1500 تکنولوژیک، ادامه همین تکنولوژی را تصور میکند برای تهران.

واضح بگویم اگر انسان دینی بخواهد آینده اش را رقم بزند و بتواند دنیایی دینی بسازد این دنیا و آرمان شهر آینده اش باید تعریف دینی و برآمده از تفکر دینی باشد. تهران 1500 آرمان شهر نیست اگر هم بود آرمان شهر تهران 1500 نیست. نمیدانم در آرمان شهر تهران 1500 تکنولوژی چه ارتباطی با تکنولوژی امروز دارد ولی مسلما در امتداد آن نیست(مسلما برای رفتن به خرمشهر از جاده ای نمیرویم که در امتداد جاده تهران چالوس است). در آرمان شهر تهران 1500 شاید، مثلا کسی نیست که درجات معنوی اش به جایی نرسیده باشد که نتواند طی الارض کند(مثلا). این تناسب بیشتری دارد با آنچه یک مسمان از آینده انتظار دارد. 

نکته آخر ، اینکه فیلمی مثل تهران 1500 در ایران ساخته میشود خود نشانه مشخصی از سیطره تفکر مدرن، سکولاریسم معرفتی(جدایی دین از معرفت) و سکولارسیم اخلاقی(اینکه دین مرجع اصلی اخلاق و سیستم اجتماعی نیست) است.

پس نوشت: کلا ما در مقام نظر و اندیشه (به خصوص در علوم انسانی) احتیاج به نوشتن یک کتاب آرمان شهر داریم. یک آرمان شهر شیعی که  همه امور جامعه آرمانی شیعه (مثل اقتصاد، کار، تفریح، روابط انسانی و...) را با توجه به مبانی دینی بتواند توضیح دهد. این کار سختی است. 

۱۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۲ ، ۱۱:۱۵
ایمان صفرآبادی

یا حکیم

فیلم رسوایی مسعود ده نمکی فیلمی نبود که من بخواهم در موردش بنویسم. اما نگاه این فیلم به مردم در کنار فیلم پذیرایی ساده باعث این نوشتار بوده است.

اول از همه تکلیف خودم رو با چند مساله روشن کنم. اینکه از طرفی میگویند ده نمکی فیلم فارسی میسازد و از طرفی او را با مخملباف مقایسه میکنند به نظر من پارادوکس است. نمیشود هم مثل مخملباف بود و هم فیلم فارسی ساخت. ده نمکی (حداقل در این فیلم) دو وجه شباهت به مخملباف دارد. یکی اینکه هر دو در سینما روضه میخوانند و دیگر اینکه هر دو فیلمشان ضدمردم است. تفاوت عمده این دو در فیلم سازی هم این است که مخملباف وقتی روضه میخواند دیگر فیلم نمیسازد چیزی میسازد که اسمش را میتوانی فیلم بگذاری ولی روضه است وبس،ولی ده نمکی فیلم میسازد و حداقل اینقدری هست که برای کوبیدنش میگویند فیلم فارسی است. اگر کسی فیلم فارسی میسازد که دیگر شبیه مخملباف نیست. مخملباف فیلم فارسی هم نمی ساخت.

دیگر اینکه مقایسه قبح شکنی ده نمکی و جیرانی در سینما هم درست نیست. دوستی میگفت که اگر به خاطر قبح شکنی فیلم جیرانی و یا گشت ارشاد به خیابان ها میریزند باید برای این فیلم هم بریزند. من با این حرف کاملا مخالفم. چون قبح شکنی این دو در یک سطح و یک شکل نیست.(البته من با این رویکردهای حزبی به سینما مخالفم). این رو الان بازش نمیکنم.

اما اصل بحث من برمیگردد به اینکه فیلم ضد مردمی چه فیلمی است. توهین به مردم کجاست؟ "پذیرایی ساده" ضد مردمی است یا "رسوایی" و "زندگی با چشمان بسته" ؟

ضد مردمی این نیست که مردم را بی چیز و ندار نشان بدهی. ضد مردمی این نیست که مردم خالی از ارزش نشان بدهی. ضد مردمی این نیست. این پله بعد از بی مردمی است این پله بعد از "پله آخر" است. این مرحله قبل از ضد مردمی است. این جایی است که شما مینشینی و فلسفه اخلاق میبافی از خودت و این پله اول ضد مردمی بودن است. این فلسفه بافی است. این فلسفه بافی اخلاق بی اخلاقی است. این اخلاق بی پایه اومانیستی است که با بی مایگی خود به تفسیر بی اخلاقی میپردازد. این ضد مردمی نیست، اصلا کاری به مردم ندارد. این چیزی است که در پذیرایی ساده درآمده و ما به آن گفته ایم ضد مردمی.   و پذیرایی ساده در برابر رسوایی باید سرش را بالا بگیرد که ضد مردمی نبود و این انگ را در پیشانی گرفت، اما رسوایی ضد مردمی بود و در تیتراژش قرآن و اذان پخش کرد.

اما ضد مردمی چیست؟ چرا من به رسوایی و زندگی با چشمان بسته و خیلی دیگر از فیلم های ایران انگ ضدمردمی بودن میزنم؟

ضد مردمی این است که من مخاطب در فیلم پشت سر شخص اول بایستم. بایستم و ببینم که مردم در صورت شخص اول و در واقع من مخاطب تف می اندازند و از این مردم و شعورشان که در حد من مخاطب نیست بیزار بشوم. ضد مردمی این است که من مخاطب در کنار شخصیت اصلی فیلم پنجه در پنجه مردم فیلم بگذارم و آنها را در مقابل خودم ببینم و دلم بخواهد که بخاطر حماقتشان، خرخره شان را بجوم. ضد مردمی یعنی اینکه مردم در فیلم آنقدر احمق باشند که مردم در جایگاه مخاطب به خاطر حماقتشان از آنها بدش بیاید. ضد مردمی یعنی اینکه منِ مردم در سینما و پای فیلم با منِ مردم که در فیلم است دست به یقه بشوم و منِ مردم، منِ مردم را احمق بدانم و بدبخت و بد و آشغال. ضد مردمی یعنی مخاطب که خود مردم هستند ضد مردم باشند.یعنی منِ مردم که با یک بلیط از مردم در آمده ام و مخاطب شده ام به خودم اجازه بدهم بعد از فیلم بگویم مردم همینطورن، که مترادف جمله مردم همینطور اشغال هستند، است.

و این همه،رسوایی در 15 دقیقه پایانی هست. و زندگی با چشمان بسته در 1 ساعت پایانی هست و اخراجی ها 3 در تمام دقایقش هست و پذیرایی ساده اصلاٌ نیست. و ربطی ندارد که چند دقیقه از یک فیلم ضد مردمی باشد. همین که یک دقیقه اش باشد کافی است که ضد مردمی باشد. چون مردم را در برابر مردم قرار داده ایم. به مردم گفتیم آشغال، اما جرات نداشتیم خودمان بگوییم گذاشتیم مردم خودشان به خودشان بگویند آشغال.

پس نوشت1: با وجود تمام حرف هایی که زدم به نظرم رسوایی منهای 15 دقیقه آخرش از متوسط سینمای ایران بالاتر بود و از دو کار آخر ده نمکی هم بهتر بود. هرچند خیلی ده نمکی زده بود. یعنی اگه کسی نمیدونست فیلم مال ده نمکیه 10 دقیقه اول رو که میدید میفهمید سازنده این فیلم و "دارا و ندار" یکی هستند. ولی در مجموع به نظر من رسوایی فیلم خوبی بود و از دیدنش اصلا پشیمان نشدم و کلا نگاهم به شخص ده نمکی بعد از این فیلم مثبت تر شد.

پس نوشت 2: اینکه ده نمکی عکس آیت الله قاضی و حاج آقا دولابی رو در طراحی صحنه و کادر بندی پرت میکنه توی صورت مخاطب که یعنی این دو شخصیت لاحافدوز و شیخ مثلی از آن دو شخص والا مقام هستند هم خیلی توی ذوق میزد. کلا از این کارش خوشم نیامد.

پس نوشت 3: ظاهرا ده نمکی نفهمیده دوتایش باهم است. نمیشود امام داشت ولی آقا نداشت. این هم از توی طراحی صحنه اش بیرون زده.

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۲ ، ۲۲:۲۰
ایمان صفرآبادی

صحنه اول

دم دمای صبح است و من در اتاق بزرگم که فقط یک طرفش را فرش کرده‌ایم خوابیده‌ام. در خواب شیرین اواخر بهار  هستم. نسیم صبح گاهی خرداد ماه از میان برگ‌های درخت تنومند خرمالوی حیاط خانه عبور می‌کند و پرده توری اتاقم را کنار میزند. می‌آید و مرا آنچنان نوازش می‌دهد تا به خودم بپیچم و گرمای ناچیز پارچه‌ای را که به خودم پیچیده‌ام را غنیمت بدانم. همه چیز این صبح دل انگیز است و من می‌توانم راحت بخوابم

ناگهان صدای جیغ مهیبی چرتم را پاره می‌کند. صدا نامفهوم است و بلند. زمین انگار می‌لرزد و این نشانه ایست از اینکه همه به تکاپو افتاده‌اند. به سرعت پتو را کنار می‌زنم و به درون تراس خانه می‌پرم. صدا از خانه دیوار به دیوار ماست. مادرم و پدرم می‌خواهند به آن خانه بروند. زن صاحب‌خانه علی رغم وزن زیادش چابک‌تر است و سریع‌تر می‌رسد به درب خانه همسایه‌مان. هنوز صدای شیون از خانه کناری به گوش می‌رسد و کم کم همسایگان کوچه پشتی هم از در دیگر خانه مان می آیند تو و به سمت خانه همسایه مان میروند

در می‌زنند، با تاخیر کسی از پله‌ها پایین می‌رود و در را باز می‌کند. صاحب‌خانه ما هم که سن و وزن زیادی دارد به زحمت و عصا زنان خود را به خانه همسایه می‌رساند و زیر لب چیزی می‌گوید که من نمی‌فهمم

من به درون اتاقم برمی‌گردم. حدس می‌زنم چه اتفاقی افتاده است و ناراحت هستم

چند دقیقه بعد آ مبولانس می‌آید و مرد همسایه را که دیگر جان ندارد با خود می‌برد

صدای جیغ صدای دختری بود که یتیم شده بود

صحنه دوم
چند ماهی می‌شود که از آن خانه خرمالویی به تهران و خانه‌ای آمده‌ایم که در روز چند ساعت بیشتر آفتاب ندارد. ساعت تقریباً 11 شب است و در خانه ما، من و پدرم بیداریم و در حال تماشای تلویزیون

ناگهان صدای جیغ زنی می‌آید

من و پدرم همانطور با شلوار راحتی و زیرپیرهن به داخل حیاط و کوچه میپریم و به سمت خیابان البرز میدویم چون صدا از آن سمت آمده است. به خیابان البرز نرسیده جوانی را میبینیم که با شلوار جین و کت اسپرت و کلاهی که فکر میکنم برت باشد در کوچه میبینیم. جوان کمی قوز کرده و شانه ها را بالا آورده تا یقه کتش گردنش را گرم نگه دارد. از او میپرسیم. صدای جیغ را شنیده؟ و آیا فهمیده برای چه بوده؟ میگوید از همین خانه بوده و به خانه سر کوچه اشاره میکند که چراغ طبقه دومش روشن است. فکر میکنم زنی را هم لحظه ای در قاب پنجره دیدم. هنوز سر و صدای خفیفی از خانه می آمد. به پدرم نگاه میکنم و او هم به من. در کوچه هیچ کس نیست. هیچ کس از خانه اش بیرون نیامده و انگار نه انگار.هوا سرد است.

 چکار کنیم؟ :_

 .هیچ، بریم خونه :_

سرخورده از اینکه کاری نکرده ایم به خانه برمیگردیم

چند روز بعد پدرم ماجرا را برای یکی از اقوامی که از موقعی که یادم می آید ساکن این شهر بی ستاره هستند تعریف میکند. او میگوید که اشتباه کرده ایم که رفته ایم برای کمک

میفهمم که پدرم از این حرف ناراحت میشود اما همانطور که اغلب با این فامیلمان بحثی او هم حرفی نمیزند چون میداند فایده ای ندارد

و من به این فکر میکنم که آیا این صدا هم کسی را یتیم کرده است؟

صحنه سوم

نمیدانم چند سال دارم. 4 سال یا 5 سال

در خانه فامیلمان که از موقعی که یادم می آید ساکن تهران هستند، هستیم

شاید سر شام بودیم و یا اینکه داشتیم رخت می انداختیم برای خواب. مهم نیست

از خانه همسایه فامیلمان صدای جیغ می آید. همه به سرعت به سمت بیرون خانه میرویم. چند خانه آن طرف تر همسایه ها جمع شده اند. زن و شوهری دعوا کرده اند و کار به زد و خورد رسیده است. زن در را باز میکند و بیرون میپرد. همسایه ها سریع زن را بیرون می آورند و  شوهر را به درون خانه میفرستند. هرکس به شکلی کمک میکند. زن زخمی شده است

.فامیلمان و همسایه ها زن را به بیمارستان میبرند و یکی از همسایه ها هم مواظب بچه های زن و شوهر است

.الان که میبینم فکر میکنم احتمالا فامیل ما هم  مثل تهران مدرن تر شده است

 

.پ.ن:متن زیر را بخوانید 

مفهوم رفتار اخلاقی در سبک زندگی مدرن

پ.ن 2: الان خبرنگار بی بی سی از اینکه امروز به خاطر روز جهانی بی شلواری است در 50 کشور دنیا عده ای از مردم در محافل عمومی بدون شلوار ظاهر شده اند. 2 نکته داشت این مساله اول اینکه این گروه شاید زیاد نباشند ولی بی بی سی با گزارش دادنش به بزرگنمایی آنها میپردازد(تمام تصاویری که پخش کرد چند واگن مترو بود که آدم ها در آن بی شلوار بودند). نکته دوم این جمله خبرنگار بود که میگفت در نیویورک کار برای بی شلوارها راحت تر است چون اینجا کسی به کسی کاری ندارد!!!

دنیا داره به چه سمتی میره؟؟؟

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۱ ، ۰۱:۲۰
ایمان صفرآبادی

یا حکیم

در قسمت چهاردهم سریال کلاه پهلوی مادام بلانژ زن فرانسوی فرخ پارسا به توصیه میس سیمپسون چادر به سر میکند و در توجیه این توصیه میس سیپسون خراب کردن وجهه شادی در شهر را بهانه میکند. وقتی این دیالوگ ها را میشنیدم از جا پریدم و آفرین گفتم به ضیاالدین دری.

خب تا اینجا خیلی بحث مهمی نیست. زنی که تا دیروز چادر نمیپوشیده چادر میپوشد. لباسی کنار گذاشته میشود و لباس دیگری جای آن را میگیرد.چادر پهلوی

اما وقتی به این مساله توجه میکنیم که بلانژ میخواهد چادر بپوشد و در جامعه ظاهر بشود بدون اینکه بفهمد چادر چیست و برای چیست، میفهمیم که او با این کار به شادی ضربه ای نمیزند بلکه به چادر ضربه میزند. و من به این میگویم چادر پهلوی و یا شاید چادر انگلیسی.

چادری که بر سر میکنی ولی نمیدانی برای چه و به کوچه و برزن میروی و عفت و حیایی که لازمه چادر است نداری به چه درد میخورد؟ غیر از این است که به چادر ضربه میزنیم. چادر برای عفت است و برای ذکر. چادر ذکر خداست، ذکر حضور حق در زندگی. ذکر اینکه چون من چادر دارم باید عفت ان را رعایت کنم و مراقب خودم باشم. چادر غفت زن را نه تنها از نگاه مریض نامحرم حفظ میکند بلکه از نفسش نیز حفظ میکند. به شرطی. 

به شرطی که بدانی چادر برای عفت است و به شرطی که بدانی چادر به تو تذکر عفت میدهد تو را عفیف نمیکند. به تو میگوید که عفیف باش و تو باید بفهمی.

و اگر نفهمی چادر پهلوی و یا چادر انگلیسی بر سر کرده ای و به چادر بی احترامی میکنی و به جایگاه آن ضربه میزنی.

و سیمپسون میداند که بلانژ نمیداند شرط چادر حیا و عفت است. پس به او میگوید برو و چادر بر سر کن. او میرود و چادر به سر میکند و همان بلانژ است با لباسی جدید و جایگاه چادر را خراب میکند.پله پله تا بی چادر کردن جامعه. و دو مصداق امروزی دارد این چادر انگلیسی.

یکی همین چادر اجباری در دانشگاه آزاد که بود و چه بی احترامی ها که نشد به چادر.

و دیگری همین سریال های تلویزیونی با دخترکان چادری است با هفتاد قلم آرایش و نه عفتی و نه حیایی.

اما همین چادر به دلیل ذکر بودنش و به دلیل نمای عفت بودنش خیلی ها را نجات داده است از پرتگاه ذلت. اگر چادر بر سر میکنید یا هر نمای نشات گرفته از مذهبی به خود میگیرید بدانید این نما ذکر است، پس به آن نما و نشانه ذاکر باشید چون شما نماینده آن نما و مذهب هستید. این مراقبت از نفس است که باید به آن احتمام کرد و چادر و امثال آن (غیر از دیگر آثار) این اثر را هم دارند که مراقبت از نفس میکنند.

و من الله التوفیق

۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۱ ، ۱۷:۵۸
ایمان صفرآبادی

یا حکیم

این مدت که نبودم در فضای مجازی در پلاس، پلاس بودم

این پلاس بودن هم چیز جالبی بود اول‌ها

دردسرهای وبلاگ داری رو نداشت و شر و ور زیاد می‌گفتیم.حرکت‌های یکهویی و دسته جمعی هم زیاد می‌کردیم. مثلاً شب قبل از روز قدس به صفحه‌های اسرائیلی‌ها حمله می‌کردیم و با خارجی‌ها بحث می‌کردیم و با مسلمونای اقصی نقاط جهان بخصوص آمریکایی بحث می‌کردیم.روزگاری داشتیم خلاصه...

این روی خوش سکه بود

پلاس چیزهای دیگری هم داشت

مثلاً جلبک داشت(می‌فهمید که حرفم رو)

جلبک‌ها اوایل موجودات جالبی بودن معصوم و تیتیش مامانی و ...

خلاصه بعدش این جلبک‌ها جالب‌تر شدند

کمپوت درست کردن و به ما می گفتن "عر زشی"

بعد غیر قابل بحث می شدن

بحث‌ها رو با هم قاطی می کردن و اصلاً یه وضعی بود

بحث منطقی جای خودش رو به فحش و فحش کاری داد و ما همچنان سعی می‌کردیم حرف خودمون رو بزنیم.

همه این‌ها اون محیط رو غیر قابل بحث کرد و دیگه جای من نبود. ساعت‌ها بحث می‌کردی و آخر دسته جمعی به اعتقاداتت توهین می کردن.

همه این‌ها تا وقتی قابل تحمل بود که متوجه دیکتاتوری پلاسی نشده بودم.

می‌دیدم که پست‌های جلبک‌های معصوم و بی گناه با 15 پلاس یا حتی کمتر توی صفحه اول میاد و گوگل به باز نشرش کمک می کنه ولی پست‌های "عر زشی" های مستبد و مزدور با 400 تا پلاس هم جایی در صفحه اول ندارد.

ضمن اینکه با محیط غیر قابل بحث اونجا اصلا نمی‌شد به نقد مشهورات  بپردازم.

Don Quixote

خلاصه من گوگل پلاس و فعالیت در محیطی گسترده‌تر رو رها کردم و به همین آلونک خودم برگشتم.

اینجا راحت‌ترم.

البته نه اینکه دنبال راحتی باشم ها

اینجا راحت‌تر می تونم حرفم رو بزنم حتی اگه تعداد خیلی کمتری حرفم رو بشنوند.

من از دیکتاتوری پلاسی خسته شده‌ام...من از دیکتاتوری پلاسی خسته شده ام...

 

 مطلب بعدی من با عنوان"افسار خرم" را شنبه مینویسم

پ.ن:اگه گفتید ربط عکس با مطلب چی بود...

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۱ ، ۰۰:۰۱
ایمان صفرآبادی

مصرع ناقص من کاش که کامل می شد
شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست

من که حیران تو حیران توام می دانم
نه فقط من که در این دایره سرگردانم

همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد
شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد


کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است
راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است

کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست
«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»

کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید
خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید

کعبه بر سینه ی خود نام تو ای مرد نوشت
قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:

«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید

 

می رسد دست شکوه تو به سقف ملکوت
ای که فتح ملکوت است برای تو هبوط

نه فقط دست زمین از تو تو را می خواهد
سالیانی ست که معراج خدا می خواهد-

زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند
لحظه ای جای یتیمان عرب بنشیند

دم به دم عمر تو تلمیح خدا بود علی
رقص شمشیر تو تفریح خدا بود علی

وای اگر تیغ دو دم را به کمر می بستی
وای اگر پارچه ی زرد به سر می بستی

در هوا تیغ دو دم نعره ی هو هو می زد
نعره ی حیدریه «أینَ تَفرو» می زد

بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار
پا در این دایره بگذار عدم را بردار

بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی
یازده مرتبه در آینه تکرار شدی

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید.

حمیدرضا برقعی

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۱ ، ۰۰:۴۷
ایمان صفرآبادی
یا حکیم

به نام خدا

(بعضی ها) کسانی هستند که همیشه انتظار میکشند و اگر فتح و پیروزی از سوی خدا نصیب شود میگویند:((مگر ما با شما نبودیم؟)) و اگر بهره ای نصیب کافران گردد به آنان میگویند: ((مگر ما شما را به مبارزه و تسلیم نشدن در برابر مومنان تشویق نکردیم؟)) خداوند در روز رستاخیز میان شما داوری میکند و خداوند هرگز راهی برای تسلط کافران بر مومنان قرار نداده است.

بعضی ها میخواهند خدا را فریب دهند در حالی که او آنها را فریب میدهد. و هنگامی که به نماز بر میخیزند به کسالت بر میخیزند و در برابر مردم ریا میکنند و خدا را جز اندکی یاد نمیکنند.

آنها افراد بی هدفی هستند که نه سوی اینها هستند و نه سوی آنها (نه در صف مومنان قرار دارند و نه در صف کافران) و هر کس را که خداوند گمراه کند راهی برای او نخواهی یافت.

ای کسانی که ایمان آورده اید کافران را به جای مومنان ولی و تکیه گاه خود انتخاب نکنید. آیا میخواهید (با این عمل) دلیل آشکاری بر ضد خود در پیشگاه خداوند قرار دهید؟

 بعضی ها در پایین ترین طبقات دوزخ قرار دارند و هرگز یاوری برای آنها نخواهی یافت.

مگر کسانی که توبه کنند و اصلاح نمایند و به خدا تمسک جویند و دین خود را برای خدا خالص کنند. آنها با مومنان خواهند بود و خداوند به افراد با ایمان پاداش عظیمی خواهد داد.

جملات بالا آیات ۱۴۱ تا ۱۴۶ سوره نساء بود. چند شب پیش که این آیات را میخواندم به فکر فرو رفتم. به این فکر که : من هم جزء این بعضی ها هستم آیا؟؟

پ.ن۱: در آیات ننوشته بعضی ها. گفته است چه گروهی.حتما شما هم حدث میزنید. من نوشتم بعضی ها که بعضی از دوستان بدون جبهه گیری این آیات را بخوانند.لطفا متن را چند بار بخوانید و راجع به کلماتی که با رنگ متفاوت هستند فکر کنید.ممنون

پ.ن۲:دلم نیامد آیه ۱۴۷ را ننویسم: "اگر شکرگزاری کنید و ایمان بیاورید چگونه ممکن است خداوند شما را مجازات کند؟ خداوند قدردان و آگاه است." قسمت آخرش گفته : "و کان الله شاکِراً عَلیماً ". راجع به این آیه آخر و رابطه اش با آیات قبلی وقتی فکر میکنم نمیدونم بگم چه احساسی بهم دست میده(کلمات در بیانش عاجزن)

پ.ن۳:لطفا اگر نظری میگذارید فقط به این آیه آخر نگاه نکنید.راجع به همه متن(همه آیات) و به خصوص سوال اصلی نظر بدهید.

و من الله التوفیق

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۱ ، ۰۰:۲۴
ایمان صفرآبادی

غرق شدن هفت در دریاچه پارک شهر

یا حکیم

۱۰ سال پیش من یک بچه محصل بودم و روزنامه رسان خانه مان هم. بعد از مدرسه سریع میرفتم یکی دو تا روزنامه کثیف الانتشار را میخریدم و در کیفم میگذاشتم و راهی خانه میشدم.اگر روزی من مدرسه نمیرفتم از روزنامه هم خبری نبود اکثرا. ۱۰ سال پیش (دقیقش میشود ۱۴ اردیبهشت ۱۰ سال پیش) خبری را دیدیم و خواندیم مبنی بر غرق شدن ۶ دختر در دریاچه پارک شهر.تا یک هفته این خبر نقل روزنامه های کثیف الانتشار بود و اینکه چه کسی و یا چه سازمانی مقصر بوده است.یادم نیست که مقصر شد اما شاهکار مسئولین آن زمان شهرداری برای اینکه دیگر چنین اتفاقی نیفتد خوب یادم هست. راه حل این بود : خالی کردن آب دریاچه پارک شهر.

یادم هست پدرم آن زمان جمله ای گفت : این شاگردان تنبل به جای حل مساله آن را پاک میکنند!

خانه قبلی ما نزدیک پارک شهر بود و من هر وقت از کنار دریاچه میگذشتم یاد این جمله می افتادم.

هنوز هم دریاچه پارک شهر خالی است و خب کسی هم غرق نمیشود.

چند روز پیش شنیدم برنامه هفت تعطیل شده. یاد دریاچه پارک شهر افتادم و جمله پدرم.

اما اشکال اینجاست که صورت مساله را فقط از روی برگه خودشان پاک میکنند وگرنه مساله همچنان باقی است.برنامه هفت تعطیل شود فقط دردسرهای سینما برای مدیران صدا و سیما کم میشود وگرنه بی فرهنگی اهالی سینمای ما و شبه روشنفکران ما پا بر جا است. وگرنه بی لیاقتی مدیران فرهنگی و سینمایی ما(که اکثرا نه مدیرند و نه فرهنگی) پا بر جاست. وگرنه باز هم دیکتاتوری فرهنگی و توتالیتاریسم فرهنگی و غرب زدگی فرهنگی اهالی سینمای ما جای خودش است. وگرنه هزار و یک مشکل سینما جای خودش است.

دریاچه پارک شهر خشک شد و دیگر کسی در آن غرق نشد. آفرین.صورت مساله را از برگه خودتان پاک کردید وگرنه پس از ۱۰ سال ۱۶ نفر بازنشسته آموزش و پرورش که برای تعطیلات رفته بودند جنوب در راه جزیره هرمز غرق شدند.

پیشنهاد میکنم برای اینکه دیگر تکرار نشود خلیج فارس را هم خشک کنیم.

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۱ ، ۲۳:۴۴
ایمان صفرآبادی