اسفار صفر

وبلاگ شخصی ایمان صفرآبادی فراهانی

اسفار صفر

وبلاگ شخصی ایمان صفرآبادی فراهانی

اسفار صفر

وَإِن تُطِعْ أَکْثَرَ مَن فِی الأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَن سَبِیلِ اللّهِ إِن یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ یَخْرُصُونَ ﴿۱۱۶﴾

«اگر از بیشتر مردم روى زمین پیروى کنى [و آرا و خواسته‏هایشان را گردن نهى] تو را از راه خدا گمراه مى‏کنند؛ آنان فقط از خیال و پندار پیروى مى‏کنند، و تنها به حدس و خیال تکیه مى‏زنند.» (۱۱۶)
سوره انعام

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی

بازگشت(قسمت اول)

چهارشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۱، ۱۲:۲۲ ق.ظ

یا حکیم

شب قبل جا برای خواب بود پشت حرم.چون ما همونجا شام خوردیم. اما امشب شام سرقبر سید رضی خوردیم.یه کم قضیه خنده دارد بود که ما توی آرامگاه سید رضی داشتیم شام میخوردیم.

خلاصه با حاجی مُطلبی و چندتا از بچه ها رفتیم مثل شب قبل پشت حرم بخوابیم. ولی پر بود از آدم که فرش ها رو پهن کرده بودن و خوابیده بودن.اصلا جا نبود. یکی از فرشای لوله شده پشت در عقبی حرم رو پهن کردیم تا بخوابیم.من و حاجی پیش هم بودیم.آخرین شب بود و آخرین فرصت تا یه چیزی ازش کِش برم.کلا روحانیونی که تا به حال با من همسفر بودن همشون در پایان یه چیزی از دست دادن.فعلا هم چفیه اش رو گرفته بودم.البته دوست نداشت چفیش رو به من بده چون میگفت یادگاری یه دوست قدیمیه که 6 ساله دارش.

خلاصه بعد از یه نیم ساعت چرت و پرت گفتن همه رفتن توی مد خواب و من بلند شدم برم تا درو نبستن برم توی حرم یه زیارت بخونم.کلا این دو شب با حرم کاظمین خیلی حال کردم. درست انگار توی حرم امام رضا (علیه السلام) هستم. بالاخره حرم پدر و پسر امام هست دیگه.از شانس بد من امشب حرم رو زودتر بستن.دیشب من و چندتا از بچه ها اینقدر ازیتشون کردیم که زودتر از ساعت یک نتونستن درو ببندن اما امشب ۱۲ بستن منم دست از پا درازتر برگشتم خوابیدم.

 قبل خواب متوجه شدم چند نفر دارن فارسی حرف میزنن که نزدیک ما دراز کشیدن. اما تریپشون به ما نمی خورد. رفتم بهشون سلام کردم.متوجه شدم که به قول حاجی گرینف از برادران ارازل و اوباش هستن و اهل قم. کلا توی این سفر از این تریپای آدمای مَشتی زیاد دیدم که تریپشون مثل مجید سوزوکی بود و یکی دو تا هم شاید قِیدار. اینها هم یه گروه پنج شش نفره بودن که خودشون اومده بودن. و خوب اهل عشق پیاده میان کربلا دیگه.(البته ما چاره دیگه ای نداشتیم که پیاده رفتیم)

راستی پشت حرم پر گربه بود.از سر و کول ما بلا می رفتن. البته خودمون متوجه نمیشدیم ولی صبح که زودتر از بقیه من و حاجی بلند شدیم رفتیم حرم می دیدیم که دارن روی ملت رژه میرن. یه صحنه چندشی بود.

صبح بعد از نماز و با کلی تاخیر حرکت کردیم سمت وطن.منم که از دیشب تا زمان حرکت همش دنبال گرفتن ایمیل و شماره تلفن بودم. صبح قبل از حرکت رضا جلوی حرم یه پیشنهاد عالی داد. گفت بیا بریم خودسازی کنیم. اصلا این خودسازی خیلی چیز مهمی بود.اصلا هر روزی که خود سازی نمیکردیم حال و حوصله نداشتیم و قیافمون اینجوری میشد.البته توی کل سفر ما یکی دو روز اول خودسازی نکریدم.ولی همون دو روز به سختی گذشت.منو رضا هم هر دو معتاد بودیم(هستیم).آره دوستان اعتیاد به چایی خیلی بد چیزیه.خلاصه ما از بقیه جدا شدیم زدیم توی کوچه های کناری حرم دنبال چایی خونه. دو تا لیوان چای پر رنگ برای رضا هزار تومن خرج برداشت.اینم قیافه من موقع حساب کردن پول چایی بود:  چون پولام توی اتوبوس بود. بعدش هم رفتیم سمت اتوبوس ها برای حرکت به سمت مرز ایران.

ادامه دارد...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۰۵/۱۱
ایمان صفرآبادی

خاطره

کربلا

نظرات  (۱۳)

۱۱ مرداد ۹۱ ، ۰۰:۴۴ میخندی دات کام
میخندی . کام *** WWW.mikhandi.COM *** انجمن تفریحی ایرانیان
عکس های باحال و مطالب جالب در صمیمی ترین انجمن ایرانی
منتظر شما هستیم.
پاسخ:
نباش.
سلام مثل اینکه خدا رو شکر سر حال اومدی .جالب بود ادامه بده لطفآ
۱۱ مرداد ۹۱ ، ۱۳:۴۹ تریبون مدیسه
سلام.پست هات رو کوتاه تر کن ایمان جان.این پستت هیچ چیزی رو نداشت با عرض شرمندگی
پاسخ:
خاطره بود دیگه:|
همیین جوریه دیگه
اینجوری که گفتی
ایمان رفتی
ایمان تر برگشتی
پاسخ:
خب نشدم دیگه:))
سلام...امیدوارم فرصت بشه باهاتون برای همه اش بحث کنم...نظرتون خیلی پخته بود...
و من فرصتی برای بحث کردن می خوام...
در مورد این خاطره هم ممنونم...بالاخره خاطره گذاشتید...قشنگ بود...من خیلی هم خندیدم البته با عرض معذرت خواهی...مخصوصا به گربه ها...خوب مکه هم همینطوره که...یعنی این گربه ها میرن و میان...
چایی هم که امان از اعتیاد...ولی چرا پر رنگ...ضرر داره ها...
منتظر قسمت بعدی خاطره تون هستم...امیدوارم پست بعدتون چیزی غیر از ادامه ی خاطره تون نباشه...
ممنون
زیارتتون هم قبول...منو دعا کردید دیگه؟
۱۲ مرداد ۹۱ ، ۱۸:۰۷ محمد صالحی
سلام
شما خوش به حالتون بود دوشب اونجا بودین
ما یه شب بودیم رفتیم پشت بام حرم
حیات حرم هم کلا برا ما بود
صبح هم صبحانه مشتی حرم
انشا الله دفعه بعد با هم بریم
پاسخ:
کلا همش غذای حرم میخوردیم
۱۲ مرداد ۹۱ ، ۱۹:۰۴ ایوان ایلیچ
سلام
چرا از ته شروع کردید تعریف کردن؟ یعنی کم کم به سرش می رسید؟ :دی
مگه جا نداشتید که اواره کوچه و اینا بودید؟ :| گویا هرشب پشت حرم می خوابیدیداون گربه ها خیلی جالب بود .. یاد خونه بچگیام افتادم .. یه گربه هه بود شبا از بالکن می اومد تو رختخواب من
سرانجام چفیه چی شد؟ بالاخره با موفقیت کشش رفتید ؟؟:|
همین دیگه ..
منتظر پست های اینده ی شما می باشیم
پاسخ:
منتظر باشید:)
به روزم رفیق
بیا ببینیمت
خوب نیس ادم انقد کنجکاو باشه :|
۱۶ مرداد ۹۱ ، ۰۱:۴۴ محمدفرهادی
سلام
منتظر حضور سبزتون هستم
یاحق
پاسخ:
قرمزته:)))))
سلام
پس قسمت بعدی خاطراتتون چی شد جناب قرمزته؟
پس یه مطلب قرمز بذارید
ولی تیم ملی بهتره ها.
من منتظرم آپدیت کنید.
۱۷ مرداد ۹۱ ، ۱۲:۱۶ سجاد نوروزی
سلام

اراذل.........................................به جای ارازل

اذیت.........................................به جای ازیت

غلط‌های املایی یک جوان بسیجی ولایی اصلا جالب نیست.
پاسخ:
در ضمن من کارت بسیج ندارم:)
1.به روباه گفتند شاهدت کیه گفت دمم 2.قبول نکردن اشتباهات ونپذیرفتن انتقاد افتادن درمسیر بی ایمانیست.


پاسخ:
شما کی هستید الان؟؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی