اسفار صفر

وبلاگ شخصی ایمان صفرآبادی فراهانی

اسفار صفر

وبلاگ شخصی ایمان صفرآبادی فراهانی

اسفار صفر

وَإِن تُطِعْ أَکْثَرَ مَن فِی الأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَن سَبِیلِ اللّهِ إِن یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ یَخْرُصُونَ ﴿۱۱۶﴾

«اگر از بیشتر مردم روى زمین پیروى کنى [و آرا و خواسته‏هایشان را گردن نهى] تو را از راه خدا گمراه مى‏کنند؛ آنان فقط از خیال و پندار پیروى مى‏کنند، و تنها به حدس و خیال تکیه مى‏زنند.» (۱۱۶)
سوره انعام

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کربلا» ثبت شده است

یا حکیم

شب قبل جا برای خواب بود پشت حرم.چون ما همونجا شام خوردیم. اما امشب شام سرقبر سید رضی خوردیم.یه کم قضیه خنده دارد بود که ما توی آرامگاه سید رضی داشتیم شام میخوردیم.

خلاصه با حاجی مُطلبی و چندتا از بچه ها رفتیم مثل شب قبل پشت حرم بخوابیم. ولی پر بود از آدم که فرش ها رو پهن کرده بودن و خوابیده بودن.اصلا جا نبود. یکی از فرشای لوله شده پشت در عقبی حرم رو پهن کردیم تا بخوابیم.من و حاجی پیش هم بودیم.آخرین شب بود و آخرین فرصت تا یه چیزی ازش کِش برم.کلا روحانیونی که تا به حال با من همسفر بودن همشون در پایان یه چیزی از دست دادن.فعلا هم چفیه اش رو گرفته بودم.البته دوست نداشت چفیش رو به من بده چون میگفت یادگاری یه دوست قدیمیه که 6 ساله دارش.

خلاصه بعد از یه نیم ساعت چرت و پرت گفتن همه رفتن توی مد خواب و من بلند شدم برم تا درو نبستن برم توی حرم یه زیارت بخونم.کلا این دو شب با حرم کاظمین خیلی حال کردم. درست انگار توی حرم امام رضا (علیه السلام) هستم. بالاخره حرم پدر و پسر امام هست دیگه.از شانس بد من امشب حرم رو زودتر بستن.دیشب من و چندتا از بچه ها اینقدر ازیتشون کردیم که زودتر از ساعت یک نتونستن درو ببندن اما امشب ۱۲ بستن منم دست از پا درازتر برگشتم خوابیدم.

 قبل خواب متوجه شدم چند نفر دارن فارسی حرف میزنن که نزدیک ما دراز کشیدن. اما تریپشون به ما نمی خورد. رفتم بهشون سلام کردم.متوجه شدم که به قول حاجی گرینف از برادران ارازل و اوباش هستن و اهل قم. کلا توی این سفر از این تریپای آدمای مَشتی زیاد دیدم که تریپشون مثل مجید سوزوکی بود و یکی دو تا هم شاید قِیدار. اینها هم یه گروه پنج شش نفره بودن که خودشون اومده بودن. و خوب اهل عشق پیاده میان کربلا دیگه.(البته ما چاره دیگه ای نداشتیم که پیاده رفتیم)

راستی پشت حرم پر گربه بود.از سر و کول ما بلا می رفتن. البته خودمون متوجه نمیشدیم ولی صبح که زودتر از بقیه من و حاجی بلند شدیم رفتیم حرم می دیدیم که دارن روی ملت رژه میرن. یه صحنه چندشی بود.

صبح بعد از نماز و با کلی تاخیر حرکت کردیم سمت وطن.منم که از دیشب تا زمان حرکت همش دنبال گرفتن ایمیل و شماره تلفن بودم. صبح قبل از حرکت رضا جلوی حرم یه پیشنهاد عالی داد. گفت بیا بریم خودسازی کنیم. اصلا این خودسازی خیلی چیز مهمی بود.اصلا هر روزی که خود سازی نمیکردیم حال و حوصله نداشتیم و قیافمون اینجوری میشد.البته توی کل سفر ما یکی دو روز اول خودسازی نکریدم.ولی همون دو روز به سختی گذشت.منو رضا هم هر دو معتاد بودیم(هستیم).آره دوستان اعتیاد به چایی خیلی بد چیزیه.خلاصه ما از بقیه جدا شدیم زدیم توی کوچه های کناری حرم دنبال چایی خونه. دو تا لیوان چای پر رنگ برای رضا هزار تومن خرج برداشت.اینم قیافه من موقع حساب کردن پول چایی بود:  چون پولام توی اتوبوس بود. بعدش هم رفتیم سمت اتوبوس ها برای حرکت به سمت مرز ایران.

ادامه دارد...

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۱ ، ۰۰:۲۲
ایمان صفرآبادی

زمزمه نجف(قبل از حرکت به سمت کربلا)

الا سردار دین              امیر المومنین

ولای تو بود به قلب من نگین

سرم خاک رهت/(که هستم نوکرت)۲

به جان فاطمه/(مرانی از درت)۲

(علی حیدر مدد)۳

تو ای شاه نجف         امیر لو کشف

همه اهل سما به درگاهت به صف

بیا دستم بگیر/(دو دنیا را امیر)۲

که از هر دو جهان/(منم بر تو اسیر)۲

(علی حیدر مدد)۳

به کام جان رسد     نسیمی جان فزا

خداحافظ نجف       سلام ای کربلا

دلم راهی شده/(پیاده تا حرم)۲

به اذن و رخصت/(شه صاحب علم)۲

(امیری یا حسین

کنون که در دل است    ولای مرتضی

خوشا که جان دهم       به راه کربلا

شدم در هر نفس/(فدایی حسین

که پادشاهی است/(گدایی حسین

(امیری یا حسین)

     پ.ن:این زمزمه ای بود که در حرم حضرت امیر شب قبل از حرکت به سمت کربلا خواندیم.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۱ ، ۱۷:۰۰
ایمان صفرآبادی

یا حکیم

امشب شب تولد عشق است.شب تولد امام ما.شب تولد سیدالشهدا(علیه السلام).شب دیدنی است.

پرونده:InsideImamHusaynMosqueKarbalaIraqPre2006.JPG

داشتم از خوابگاه دانشگاه به سمت خونه (یعنی از نوک شهر به سمت قوزک پای شهر یا یه جایی همون ورا) میرفتم.نوک شهر که خبری نبود(البته من از یه جایی انداختم توی مدرس و گازشو گرفتم).بعدشم از حافظ و بعدم از وحدت اسلامی همینطور میرفتم پایین.تا اینکه پیچیدم توی ابوسعید.یک دفعه ریسه ها و نورشون منو گرفتن.نمیدونم چرا(با اینکه میدونستم چه شبی است) فکر کردم شب نیمه شعبانه.سریع زدم کنار خیابون و یه لیوان شربت گرفتم و راه افتادم.یه دفعه یادم اومد شب سوم شعبانه.بعد به این فکر کردم که نیمه شعبان کجام.فهمیدم اگر خدا بخواد کجا هستم نیمه شعبان.

چند وقت پیش مثل همین حالا وضع و اوضام خیلی خراب بود(هست هنوز).گناه پشت گناه و نماز صبح هایی که قضا میشد(میشه) و هیچ لذتی از نماز و ...

تا اینکه یه روز صبح صدای اس ام اس منو از خواب بیدار کرد.دقیق ۴ صبح.محتوای اس ام اس این بود:

اسامی کسانی که برای اردوی پیاده به سمت کربلا در قرعه کشی برنده شده اند.فلانی و بهمانی و اینیکی و اونیکی و... و ذخیره ها این دوست و اون دوست و ایمان صفرآبادی فراهانی.دوستان تا فلان تاریخ بهمان کار رو بکنن و غیره و ذالک.

منو میگی.چشمام چهار تا شده بود.دو سه بار دیگه متن رو خوندم.باورم نمیشد.آخه من که ثبت نام نکرده بودم.(بعدا فهمیدم اسمم توی لیستی بوده همینطوری گفتن بزار از توی این لیست هم یکی رو در بیاریم).حسابی ذوق کردم.و این دفعه نماز صبحم قضا نشد

و تاریخ رفتن ما هم یه طوری گذاشتن که اگر خدا بخواهد نیمه شعبان در جوار امام باشیم یعنی کربلا.

برگردیم توی ماشین.بله پشت چراغ قرمز چهار راه لشگر بودم که یادم افتاد ۳ سال پیش به ماه کامل نیمه شعبان خیره شده بودم.با سری که با تیغ تراشیده بودم.ماهی که در شب نیمه شعبان بر فراز کعبه دیدنی تر شده بود و من آن شب قول های زیادی دادم به خدا.درست زیر ناودان طلا. در لباس احرام.بدنم را چسباندم به کعبه و به خدا قول هایی دادم که تا حدودی در یادم است.یعنی نبود. ولی درست پشت چراغ قرمز چهار راه لشگر یادم آمد که چه گفتم زمانی که از دنیا هیچ با خود نداشتم جز دو تکه لنگ سفید و نه حتی مویی.

و یادم رفت. یادم رفت که چه قول هایی دادم.

و حالا باز هم نیمه شعبان شاید در کربلا باشم.

اما با چه رویی؟خدا باز هم به من شانسی بزرگ میدهد؟

هر نفس ما شانسی بزرگ است که از سر لطف و کرمش میرسد اما من نمیفهمم.

خدایا من رو ببخش.شرمنده ام.میدونم باز هم شرمنده خواهم شد. شاید مولایم پادرمیانی کند و نجاتم بدهد.خدایا بخواه تا نیمه شعبان را در جوارش باشم.

۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۱ ، ۰۰:۳۰
ایمان صفرآبادی

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام

چند روز پیش اتفاقی داشتم از توی یه کوچه رد میشدم که دیدم یه هیئت توی یه خونه هست. منم که حال خوبی نداشتم گفتم برم توی هیئت تا اشکی بریزم و سینه ای بزنم و توسلی به آقا ابا عبدالله.

خلاصه رفتم تو و نشستم دیدم یه آقایی داره صحبت میکنه راجع به حضرت قاسم علیه السلام. خیلی حرف زد که کاری ندارم بهشون.اما بحث رسید به اینکه وقت نیست وگرنه من ماجرای عروسی حضرت قاسم رو براتون میگفتم که ماجرای شیرینیه. منو میگی، برق از سرم پرید. با خودم گفتم اینقدر کتاب و مطلب راجع به خرافات واقعه عاشورا هست چرا هنوز این دروغ شاخ دار توی هیئت گفته میشه. اومدم خونه خیلی ناراحت بودم یه سر رفتم توی اینترنت و عروسی حضرت قاسم رو جستجو کردم دیدم عجب هنوزم توی بعضی از هیئت ها حجله درست میکنن.

اینم یه نمونش

اولین بار این ماجرا را شخصی به نام ملاحسین واعذ کاشفی متوفی در سال ۹۱۰ قمری به رشته تحریر درآورده است و جالب اینجاست که این داستان اولین بار توسط فخرالدین طریحی متوفای ۱۰۸۵ قمری از فارسی به عربی و نه برعکس ترجمه شده است.

دانشمندان بسیاری این داستان را دروغ میدانند که به اختصار نام چند نفر را میگذارم:

۱.شیخ عباس قمی در منتهی الآمال

۲.شیخ محمد تقی شوشتری در قاموس الرجال

۳.علامه مامقانی در تنقیح المقال

۴.شیخ جعفر شوشتری در فواعد المشاهد

۵.سید عبدالحمید حائری در ذخیرة الدارین

۶.شهید قاضی طباطبایی در تحقیق در رابطه با اول الاربعین سیدالشهدا

۷.فاضل دربندی در اسرار الشهاده

۸.شیخ محمد حسین اعلمی در دایرة المعارف الشیعه العامه

۹.جواد محدثی در فرهنگ عاشورا

۱۰.علی اکبر ناجیان در قیام حسین بن علی

۱۱.محمد صحتی سر درودی در تحریف شناسی عاشورا و تاریخ امام حسین علیه السلام

حال باید پرسید تا کی میخواهیم به تروج دروغی که متخصصین به علوم دینی و رجال آن را رد کرده اند بپردازیم؟؟؟؟

البته باید توجه داشت که هر یاوه ای که احمقی در رد عقاید دینی ما میگوید هم نباید قبول کنیم.

و من الله الحق

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۰ ، ۱۵:۵۴
ایمان صفرآبادی