اسفار صفر

وبلاگ شخصی ایمان صفرآبادی فراهانی

اسفار صفر

وبلاگ شخصی ایمان صفرآبادی فراهانی

اسفار صفر

وَإِن تُطِعْ أَکْثَرَ مَن فِی الأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَن سَبِیلِ اللّهِ إِن یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ یَخْرُصُونَ ﴿۱۱۶﴾

«اگر از بیشتر مردم روى زمین پیروى کنى [و آرا و خواسته‏هایشان را گردن نهى] تو را از راه خدا گمراه مى‏کنند؛ آنان فقط از خیال و پندار پیروى مى‏کنند، و تنها به حدس و خیال تکیه مى‏زنند.» (۱۱۶)
سوره انعام

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی

خاطره

شنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۰، ۰۱:۲۹ ق.ظ

یا حکیم

چند وقت پیش به همراه یکی از دوستانم برای پیگری و تدارک یک کارگاه چند روزه کارآفرینی و راه اندازی کسب و کار به یکی از شهرهای جنوب استان کرمان، شهر منوجان رفتیم. سفر ما چند روزی طول کشید که تنها 2 شب از آن را در منوجان بودیم که هر دو شب رو مهمون سربازان بودیم (البته توی نمازخونه میخوابیدیم). شب دوم می‌خواستیم به خونه یکی از روستاییان اون منطقه بریم که به لطف زیرآب زنی یکی از دوستان هم دانشگاهی و رفیق و شفیق ،که اول اسمش جواد قلاونده،و برای پیگیری ساخت یک مدرسه توی یک روستا به اونجا اومده بود میسر نشد. خودش رفت خونه اون بنده خدا و از شام لذیذ لذت برد.

بگذریم...

خلاصه، من و همسفرم آقا هادی خسته و گشنه رفتیم به نمازخونه. خیلی گشنه بودیم و منم طبق معمول خودم رو زدم به مردن و آقا هادی رفت دنبال غذا از آشپزخونه. منم که با توجه به دیر آمدن خودمون بعید میدونستم سربازا چیزی برای ما گذاشته باشن رفتم سراغ باقی مونده غذای دیشب که یه مقداری نون مونده بود(یه ظرف آب هم بود). توی نون ها یک تکه نون سنگک بود که تقریبا خشک شده بود. منم همون نصفه نون سنگک رو به دندون کشیدم و برای جبران خشکی نون هی آب می‌خوردم. نون سنگک و تموم کردم و احساس سیری اومد سراغم.

در این لحظه ... خدا روز بد به چشمتون نیاره.... هادی با یه سینی(چون ظرف نداشتیم توی سینی برامون غذا می‌گذاشتن) پر از برنج و مرغ اومد تو...

من یه کم ازشون خوردم ولی سیر بودم

با نون خشک خودم رو سیر کرده بودم دیگه مرغ نمی‌تونستم بخورم.

نتایج اخلاقی :

1.گر صبر کنی زه نون خشک ، پلو و مرغ سازی

2. با یه نون خشک هم میشه سیر شد

3. با چیزای کم ارزش اگه ظرفیت وجودی خودمون رو پر کنیم از با ارزش ها جا می‌مونیم

 پ.ن:

بعضی‌ها همون نون خشک هم ندارن

توی خاطرات یه بنده خدایی خوندم که زنی را دیده بود که به بچه‌های اطرافش هر کدوم یه کف دست خمیر میده تا بخورن. از حاج عبدالله والی پرسیده بود که چرا خمیر را نون نمیکند و به بچه ها بدهد. حاج عبدالله گفته بود برای اینکه خمیر دیرتر هضم میشه و بچه ها دیر تر گرسنه میشوند 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۰/۱۱/۲۹
ایمان صفرآبادی

جهادی

خاطره

منوجان

نظرات  (۱۰)

چشم حتما میام بله بهترن به لطف شما شماهم بیاین
سلام وبتون خیلی قشنگ به وب منم سر بزن خوشحال میشم
_______________,*-:¦:-*
___0♥0♥_____♥0♥0,*-:¦:-*
_0♥0000♥___♥0000♥0,*-:¦:-*
0♥0000000♥000000♥0,*-:¦:-*
0♥00000000000000♥0,*-:¦:-*
_0♥000000000000♥0,*-:¦:-*
___0♥00000000♥0,*-:¦:-*
_____0♥000♥0,*-:¦:-*
_______0♥0,*-:¦:-*
_____0,*-:¦:-*
____*-:¦:-*_____0♥0♥____♥0♥0
__*-:¦:-*____0♥0000♥___♥000♥0
_*-:¦:-*____0♥0000000♥000000♥0
_*-:¦:-*____0♥00000000000000♥0
__*-:¦:-*____0♥000000000000♥0
____*-:¦:-*____0♥00000000♥0
______*-:¦:-*_____0♥000♥0
_________*-:¦:-*____0♥0
______________,*-:¦:-*
........¸,.•´¨`•.( -.- ).•´¨`•.,¸
........¨`•-☆•--( “)(“ )-•-☆
سلام .من آپم با عشق من همسرم خوشحال میشم بیای
1-سلام
2-کرمان شهر مورد علاقه منه با یه عالمه خاطرات خوب
3- با هر سه تا نتیجه اخلاقی موافقم
4-عکس های یه اپارتمان دیدم تو کامرانیه که پنت هاوس دوبلکسش 23 میلیارده!!1400 متر! فک کن! میتونن تو پذیراییشون فوتبال باری کنن!
پاسخ:
کاغذ دیواری که استفاده کردن متری 200هزار تومن بود!!
سلام
خدا می دونه من وقتی این مطلب رو خوندم چقد از دستت حرص خوردم ولی حقته اول چون تنبل بازی در آوردی .دوم اینکه صبر نکردی سوم اینکه حتی اگه چیزی هم نبود باید صبر می کردی اون بنده خدایی که فرستادی بیاد .
خیلی باحال بود کلی بهت خندیدم
اگه جلوی این خاطرت چندتا گزینه می ذاشتی که به نظر شما این داستان واقعی بود یا نه، مطمئن باش من یکی تو واقعی بودن این خاطره شک نمی کردم!!!
راستی از این مسافرتایی که یهو چندتایی می رید خونه یه بابایی خودتونو تلپ می کنید ما رو هم ببرید، به خدا ثواب داره ماهم گشنه ایم
سلام
رفتی اگه یادت بود ردیفشو نگاه کن!! میخوام برم پیشش بهش بگم یه ذره نصیحتت کنهواااالا
سلام هم برسون
۰۳ اسفند ۹۰ ، ۱۳:۱۵ عاشق داغ دیده
جالب بود
اما در مورد نتایج اخلاقی:
با دوم و سوم موافقم

اصولا با صبر کردن و منتظر نتیجه موندن مخالفم شدیدددددددددد

باید پیگیر باشی
خوب نوشتی .منظورم سبک قلمته.ولی یکم مواظب شکمت بیشتر باش آخه نون سنگک خشک شده دل درد میاره!
سلام
اگه با رفیقت می رفتی و چلو مرغ رو می گرفتید و می خوردی صفا بود رفیق
مهم خوردن و سیر شدن و تکه نون و پلو نیست
مهم با رفیق همیشه و هم پایه بودن رفیق
چقدر تلخ بود...قصه ی خمیر رو میگم...
منو که میشناسی و به خاطر بد قولی احتمالا داری چندتا فحش هم میدی داداش. چون از سجاد خورده بودم زیاد به وبلاگت سر نمیزدم، ولی حالا که آمدم خیلی لذت بردم خیلی وقت دلم برای دو کلمه حرف حساب تنگ شده بود. با تمام نتیجه گیری های اخلاقی موافقم. سومی را خیلی موافقم در مطالعات هم ثابت شده، قانون پارکینسون در مدیریت را میشه به این اصل نسبت داد.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی