اسفار صفر

وبلاگ شخصی ایمان صفرآبادی فراهانی

اسفار صفر

وبلاگ شخصی ایمان صفرآبادی فراهانی

اسفار صفر

وَإِن تُطِعْ أَکْثَرَ مَن فِی الأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَن سَبِیلِ اللّهِ إِن یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ یَخْرُصُونَ ﴿۱۱۶﴾

«اگر از بیشتر مردم روى زمین پیروى کنى [و آرا و خواسته‏هایشان را گردن نهى] تو را از راه خدا گمراه مى‏کنند؛ آنان فقط از خیال و پندار پیروى مى‏کنند، و تنها به حدس و خیال تکیه مى‏زنند.» (۱۱۶)
سوره انعام

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جهادی» ثبت شده است

یا حکیم

اول:

برای گرفتن چند نمونه خوس(یکی از صنایع دستی قدیمی جنوب ایران که بندهای زیبای دست بافی هستند که برای زیبایی لباس استفاده میشود) به یکی از روستاهای دور افتاده رفته ایم.اسم یکی از مدل هایش را میپرسم.

جواب : کمربند جومونگ.

دوم:

بعد از جلسه با جوانان روستایی دیگر پیرمرد جلو می آید و دست مرا میگیرد و بعد سریع کیفم را از دستم قاپ میزند.کمی مقاومت میکنم ولی به تجربه دوساله آشناییمان میدانم نمیتوانم از دستش در بروم.این پدر شهید و رزمنده قدیمی خیلی یک دنده است.کیفم را گرفته و به سمت خانه اش میرود و من میدانم باید شام را میهمانش باشم.

به درون خانه که میرویم داماد پیرمرد دارد تلویزیون نگاه میکند و تلویزیون دارد یک سریال کره ای نشان میدهد.پیرمرد انگار ناراحت شده است کنترل را میگیرد تا تلویزیون را خاموش کند.ناگهان یادش می افتد که ما میهمانش هستیم. با خنده همیشگی اش رو به من میکند و کنترل را به سمت من میگیرد و میپرسد: شما که تلویزیون نگاه نمیکنید؟؟

۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۱ ، ۲۱:۱۴
ایمان صفرآبادی

یا حکیم

قبل نوشت:

 ۱.این پست آخرین پست بنده در سال ۱۳۹۰ است.لذا عید را به همه شما دوستان عزیز تبریک میگویم.

۲.به دلیل اینکه تا بعد از تعطیلات در مسافرت هستم پست نظرات بدون تایید نمایش داده خوهد شد.اگر نظر یا حرف خصوصی دارید لطفا به صورت خصوصی بفرستید.

هفت سین جهادی:

۱. سی جزو قرآن کریم

۲.سیب

۳.سیمان

۴.سیم مفتول

۵.سیم ظرفشویی

۶.سیم چین

۷.سن ایچ

۸. سوسک

۹.ساعت

۱۰.سی دی

۱۱.سرنگ(این کار دکتر گروه بود نگید ما معتادیما)

چند نکته:

۱. خودم میدونم ۱۱سین شد.چاره چیه؟ هر کس یه چیزی آورد ما هم گذاشتیم.به جون شما ما فراماسون نیستیم و همینجا از اون بی پدر مادرا اعلام براعت مینمایم.

۲.این سفره عید ۱۳۹۰ است. مال امسال رو بعد از تعطیلات میگذارم.

۳.وجود سن ایچ بیشتر برای برزگداشت ساندیس بود که در دسترس نبود(نا سلامتی به ما میگن ساندیس خور). البته میان وعده های ما هم همین عزیز بود.

۵.عکس مربوط به قبل از نزول اجلال سیمان بود لذا در عکس تنها ۱۰ سین میبینید

۶.به دور و بر سفره هفت سین هم توجه کنید.پاهای دراز شده از خستگی و وضع کفش ها و ... بیشتر برای من خاطرست تا خود سفره هفت سین.

پس نوشت:

این مطلب را با این جمله گهربار به پایان میرسانم: تف تو ریا   

تعطیلات و سال خوشی داشته باشید

 

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۰ ، ۲۱:۱۲
ایمان صفرآبادی

یا حکیم

قبل نوشت: به دلیل نزدیکی  به عید و اردوی جهادی، هم اکنون اینجانب جو گیر هستم و دوست دارم راجع به جهادی بنویسم. خاطره ای که هم اکنون میخوانید جالبترین خاطره روز اول عید اردوی ما است که به دلیل نبودن من همیشه در صحنه، در صحنه ، از زبان یکی از دوستان تعریف میکنم.

روز اول عید بود و ما انگار نه انگار مثل همه روزهای قبل برای کارهای فرهنگی (نه از نوع بی فرهنگی) از محل اسکان خود در روستای تیاب به سمت روستای تجدانو در حرکت بودیم. وسیله نقلیه ما یک نیسان دو کابینه بود که حدود 12 نفر میریختیم توش. 4-5 نفری که توی کابین های جلو می‌نشستند همواره به پشتیبانی حاج آفا ذاکری و در راستای کم کردن یک نون خور کمتر از بین افرادی که  در قسمت بار می‌نشستند، دست به تحریک راننده برای تندتر رفتن می‌کردند. حالا خودتون تجسم کند  توی اون جاده خاکی و پر چاله این تند رفتن چه حکمی داره

اینم شیوه سوار شدن ما بود ـ منم که حجابم کامله

خلاصه ما داشتیم میرفتیم که دیدیم یک پراید داره با میاد طرف ما و هر دو ماشین درست در یک لحظه از توی یه چاله آب گل رد شدیم. یکدفعه دیدیم پراید نگه داشت و شرع کرد به داد و فریاد. ما هم نگه داشتیم که ببینیم چی شده.

خدا روز بد به چشمتون نیاره دیدیم پراید شیشه هاش پایینه و هرچی گل بوده ما پاشیدیم توی ماشین اون بنده خدا. به شکلی که شیشه های سمت شاگرد از داخل گلی شده بود و کل زن و بچه اون بنده خدا هم گلی شده بودن.یک طرف چادر خانمش کلا گلی شده بود.ما که داشتیم  کلی خجالت  می‌کشیدیم و اون بنده خدا هم داشت سر راننده داد و بیداد میکرد که این چه وضع رانندگیه و چرا توی این جاده اینطوری میری و از این حرفا. طرف خودتون حساب کنید روز اول عید و لباسای نو، نه تنها داشتن از شهر میرفتن روستا برای عید دیدنی بلکه همون شب توی تیاب عروسی بود و این خانواده داشتن برای اون عروسی هم می‌رفتن. حالا ما از یک طرف شرمنده بودیم و از طرف دیگه اصلا نمی‌تونستیم جلوی خندمون رو بگیریم. اصلا یه وضعی بود عجیب. هم نیشمون باز بود و هم از اون بنده خدا عذرخواهی میکردیم

شب هم این ماجرا رو برای هرکسی تعریف میکردیم کلی به این وضع ما میخندید به خصوص اینکه حاج آقا ذاکری داشت اون ماجرا رو تعریف میکرد(کلا قشنگ و خنده دار تعریف میکنه

 

 

 

 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۰ ، ۰۱:۲۱
ایمان صفرآبادی

یا حکیم

توی اردوی جهادی سال گذشته ما تیم فرهنگی داشتیم که به دو تیم تقسیم شده بودند و به ۵ روستا میرفتند. ما به این تیم فرهنگی بر وزن سنگرسازان بی سنگر  لقب فرهنگ سازان بی فرهنگ دادیم. و البته لقبی بود از روی شوخ طبعی بچه ها و صدالبته هر وقت من با اونها می رفتم جامه عمل به خودش می گرفت. اینو گفتم تا به ۲ مورد اشاره کنم:

۱.اول اینکه بی شوخی سنگر ساز بی سنگر داریم.مثلا همین گروه جهادی کارآفرینی که ما لقب کارآفرینان بی کار رو بهشون دادیم(یعنی به خودمون دادیم). توی همین جلسه اخیرمون نصف بحث ما در این مورد بود که چکار کنیم که بچه ها خودشون بتونن توی این حوزه فعالییت کنن و وقی بخوان به کار و زندگی خودشون بپردازن از این کار جا نمونن. البته راهکارهایی ارائه شد اما ما همچنان بی سنگریم.

۲.جدی عبارت فرهنگ سازان بی فرهنگ هم امروزه کم کاربرد ندارد. کم نیستند افرادی که مثلا خودشون رو اهل فرهنگ می دانند و نسبتی با فرهنگ این مرز و بوم ندارند. بهتره به جای اهل فرهنگ بهشون بگیم اهل فرنگ. تازه وقتی دهن باز می کنند مدام دم از فرهنگ پایین مردم می زنند. در رفتار و کردارشون هم هیچ چیز فرهنگی نیست به جز انواع اطوار مقلدانه و کور کورانه از یه عده فرنگی و گرفتن ژست های روشنفکرانه.سنگر این جماعت هم مدیران فرهنگی هستن که اصلا اهل فرهنگ نیستند و غالبا با سیر مدارج اداری و نه فرهنگی پای به عرصه مدیریت فرهنگی می گذارند و کافی است یکی از همین اهل فرهنگ سری به دفتر این مدیران بزنند تا از بهره های دولتی بهره مند شوند. و تازه دم از استقلال و این حرف ها بزنند و باز هم این اطوار های روشنفکری (یا بهتره بگم روشنفری) و قس علی هذا...

از طرفی فرهنگ ساز بی سنگر هم داریم.کسانی که تا حرف می زنند و انتقادی به همان گروه بالا می کنند فحش خورشان ملس میشود و از مزدور و متحجر و بنیادگرا بگیرید تا بی خانواده و ... و ... . و تازه همان مدیران فوق الذکر نه تنها با آنها همراهی ندارند بلکم به دلیل انتقاد همین جماعت به شرایط فرهنگی کم و بیش با آنها مشکل هم دارند. همین چند ماه پیش پیامی برای من آمد که در فلان تاریخ همایش مستند سازان جوان در صدا و سیما است و بیایید و خوشحال میشیم و از این حرف ها. ما هم رفتیم دیدیم از بچه های دفتر مطالعات فرهنگی هیچکس نیست. یه زنگ زدیم که آقا پس کجایید. دیدیم اونها اصلا خبر ندارن. خلاصه اومدن و ما از برگذار کننده محترم پرسیدیم پس چطور اینا رو یادتون رفت؟ جواب شنیدیم که آقای ... زیاد با اومدن اینها موافق نبودند و دلیلش هم انتقادات مجله راه و آقای جلیلی به وضعیت فرهنگی صداوسیما بوده است. البته به یمن همان زنگ ما نه تنها بچه های مجله راه اومدن بلکه دو صد مجله راه هم توزیع شد. یا همین مجله هابیل که با هزینه شخصی چندتا دانشجو و طلبه انقلابی منتشر میشد و خب توقیف شد. اینم از بی سنگرای جبهه فرهنگی.

و من الله الحق

 

۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۰ ، ۱۳:۱۷
ایمان صفرآبادی

یا حکیم

چند وقت پیش به همراه یکی از دوستانم برای پیگری و تدارک یک کارگاه چند روزه کارآفرینی و راه اندازی کسب و کار به یکی از شهرهای جنوب استان کرمان، شهر منوجان رفتیم. سفر ما چند روزی طول کشید که تنها 2 شب از آن را در منوجان بودیم که هر دو شب رو مهمون سربازان بودیم (البته توی نمازخونه میخوابیدیم). شب دوم می‌خواستیم به خونه یکی از روستاییان اون منطقه بریم که به لطف زیرآب زنی یکی از دوستان هم دانشگاهی و رفیق و شفیق ،که اول اسمش جواد قلاونده،و برای پیگیری ساخت یک مدرسه توی یک روستا به اونجا اومده بود میسر نشد. خودش رفت خونه اون بنده خدا و از شام لذیذ لذت برد.

بگذریم...

خلاصه، من و همسفرم آقا هادی خسته و گشنه رفتیم به نمازخونه. خیلی گشنه بودیم و منم طبق معمول خودم رو زدم به مردن و آقا هادی رفت دنبال غذا از آشپزخونه. منم که با توجه به دیر آمدن خودمون بعید میدونستم سربازا چیزی برای ما گذاشته باشن رفتم سراغ باقی مونده غذای دیشب که یه مقداری نون مونده بود(یه ظرف آب هم بود). توی نون ها یک تکه نون سنگک بود که تقریبا خشک شده بود. منم همون نصفه نون سنگک رو به دندون کشیدم و برای جبران خشکی نون هی آب می‌خوردم. نون سنگک و تموم کردم و احساس سیری اومد سراغم.

در این لحظه ... خدا روز بد به چشمتون نیاره.... هادی با یه سینی(چون ظرف نداشتیم توی سینی برامون غذا می‌گذاشتن) پر از برنج و مرغ اومد تو...

من یه کم ازشون خوردم ولی سیر بودم

با نون خشک خودم رو سیر کرده بودم دیگه مرغ نمی‌تونستم بخورم.

نتایج اخلاقی :

1.گر صبر کنی زه نون خشک ، پلو و مرغ سازی

2. با یه نون خشک هم میشه سیر شد

3. با چیزای کم ارزش اگه ظرفیت وجودی خودمون رو پر کنیم از با ارزش ها جا می‌مونیم

 پ.ن:

بعضی‌ها همون نون خشک هم ندارن

توی خاطرات یه بنده خدایی خوندم که زنی را دیده بود که به بچه‌های اطرافش هر کدوم یه کف دست خمیر میده تا بخورن. از حاج عبدالله والی پرسیده بود که چرا خمیر را نون نمیکند و به بچه ها بدهد. حاج عبدالله گفته بود برای اینکه خمیر دیرتر هضم میشه و بچه ها دیر تر گرسنه میشوند 

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۰ ، ۰۱:۲۹
ایمان صفرآبادی