اسفار صفر

وبلاگ شخصی ایمان صفرآبادی فراهانی

اسفار صفر

وبلاگ شخصی ایمان صفرآبادی فراهانی

اسفار صفر

وَإِن تُطِعْ أَکْثَرَ مَن فِی الأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَن سَبِیلِ اللّهِ إِن یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ یَخْرُصُونَ ﴿۱۱۶﴾

«اگر از بیشتر مردم روى زمین پیروى کنى [و آرا و خواسته‏هایشان را گردن نهى] تو را از راه خدا گمراه مى‏کنند؛ آنان فقط از خیال و پندار پیروى مى‏کنند، و تنها به حدس و خیال تکیه مى‏زنند.» (۱۱۶)
سوره انعام

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی

عیدی 1390

شنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۰، ۰۱:۲۱ ق.ظ

یا حکیم

قبل نوشت: به دلیل نزدیکی  به عید و اردوی جهادی، هم اکنون اینجانب جو گیر هستم و دوست دارم راجع به جهادی بنویسم. خاطره ای که هم اکنون میخوانید جالبترین خاطره روز اول عید اردوی ما است که به دلیل نبودن من همیشه در صحنه، در صحنه ، از زبان یکی از دوستان تعریف میکنم.

روز اول عید بود و ما انگار نه انگار مثل همه روزهای قبل برای کارهای فرهنگی (نه از نوع بی فرهنگی) از محل اسکان خود در روستای تیاب به سمت روستای تجدانو در حرکت بودیم. وسیله نقلیه ما یک نیسان دو کابینه بود که حدود 12 نفر میریختیم توش. 4-5 نفری که توی کابین های جلو می‌نشستند همواره به پشتیبانی حاج آفا ذاکری و در راستای کم کردن یک نون خور کمتر از بین افرادی که  در قسمت بار می‌نشستند، دست به تحریک راننده برای تندتر رفتن می‌کردند. حالا خودتون تجسم کند  توی اون جاده خاکی و پر چاله این تند رفتن چه حکمی داره

اینم شیوه سوار شدن ما بود ـ منم که حجابم کامله

خلاصه ما داشتیم میرفتیم که دیدیم یک پراید داره با میاد طرف ما و هر دو ماشین درست در یک لحظه از توی یه چاله آب گل رد شدیم. یکدفعه دیدیم پراید نگه داشت و شرع کرد به داد و فریاد. ما هم نگه داشتیم که ببینیم چی شده.

خدا روز بد به چشمتون نیاره دیدیم پراید شیشه هاش پایینه و هرچی گل بوده ما پاشیدیم توی ماشین اون بنده خدا. به شکلی که شیشه های سمت شاگرد از داخل گلی شده بود و کل زن و بچه اون بنده خدا هم گلی شده بودن.یک طرف چادر خانمش کلا گلی شده بود.ما که داشتیم  کلی خجالت  می‌کشیدیم و اون بنده خدا هم داشت سر راننده داد و بیداد میکرد که این چه وضع رانندگیه و چرا توی این جاده اینطوری میری و از این حرفا. طرف خودتون حساب کنید روز اول عید و لباسای نو، نه تنها داشتن از شهر میرفتن روستا برای عید دیدنی بلکه همون شب توی تیاب عروسی بود و این خانواده داشتن برای اون عروسی هم می‌رفتن. حالا ما از یک طرف شرمنده بودیم و از طرف دیگه اصلا نمی‌تونستیم جلوی خندمون رو بگیریم. اصلا یه وضعی بود عجیب. هم نیشمون باز بود و هم از اون بنده خدا عذرخواهی میکردیم

شب هم این ماجرا رو برای هرکسی تعریف میکردیم کلی به این وضع ما میخندید به خصوص اینکه حاج آقا ذاکری داشت اون ماجرا رو تعریف میکرد(کلا قشنگ و خنده دار تعریف میکنه

 

 

 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۰/۱۲/۱۳
ایمان صفرآبادی

عید

جهادی

منوجان

نظرات  (۶)

این روزها که از همه سایه ها و آدمهای رنگی دلم به درد آمده است تنها به پنجره ای که عطر آرامش تو را می پراکند چشم دوخته امپس منتظر حضورت هستم
سلام
ممنون از دعوتتون خاطره ی زیبایی بود
سلام
دلم برا کامیون سواریامون تنگ شد اساسی
فکرشو کن!!تو اون کوهای داغون سومار(غرب و اینا)میریختنمون پشت کامیون و اقای راننده خیلی ریلکس میرفت بالا
یادش بخییر جوونی
.
اهان!عکس هم قشنگ بود
صرفا جهت امر به معروف :
حجاب کامل چادره رفیق
تف به ریا!!داری میری اردو جهادی؟؟
کلاسای غلامی هم پرسیدم.یه مقدار تداخل داره با کلاسام. باهاش صحبت کردیم قراره اگه قبول کرد یه نیم ساعت دیر بریم سر کلاسا خبر بده بهمون
پس فعلا خدافظ دنیای قشنگ نو!!
عیدت قشنگ
خوش بگذره
پاسخ:
تف به ریا
البته اینی که ما میبینیم مزدای دوکابینه نه نیسان

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی